X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تجربیات حسن آقا...

افاضه نامه-مطلبی از گذشته ها

از اونجایی که ملت نفریح ندارن و همه چی شده یه نفره و دیگه مهمونی دسته جمعی یا پیک نیک و بعضا بیلیارد و کوه و اینام کم کم داره مالیده میشه و همه میچوپن تو خونه و یا میخورن و کتاب میخونن٬ یا میخورن و تلوزیون میبینن و یا میخورن و خودشونو میخورن و یا میخورن و فوش میدن و یا میخورن و اینترنت میزنن و یا ندارن که بخورن و همه موارد بالا(مثه من!) ٬ چن تا نوک ت! راجع به کتاب یادم اومد و اونم اینکه:

-دو تا کتاب باحالو با هم نخرین چون ر--یده میشه تو کیف خوندن جفتش.

- این روزا حتما کتابا رو قبل خرید ورق بزنین چون که ممکنه یهو لاش ۱۰ صفحه کم باشه یا ۵ صفه تا خورده باشه یا سرگذشت ماری آنتوانت لای لذات فلسفه ویل دورانت در بیاد و ...

- معمولا اگه حال انتخاب ندارین به فروشنده نگاه کنین و اگه باش حال کردین بگین:این روزا ملت کدوم کتابو بیشتر میجون...ممکنه کمک کنه!

- هرجور دوس دارین کتابو بخونین مثلا بادست پر از سوس گوجه یا هی کاغذاشو تا کنین یا صفحه اولشو بکنین و هر بلایی میخواین سر کتاب در آرین اما با خوندن حال کنین...البته گروه سنی ب اینو نخونن!

- طبیعت یه کتابه. گوساله یه کتابه. کتلت یه کتابه و هر آدمی یه کتابه .از اول!

- نمیخواد خط فکریتونو برا کتاب خریدن مشخص کنین .بهتره فکر خط خطی تونو با کتاب خطی کنین.اگه مشخص کردین بهتر!

- یاد قدیما بخیر.یه تفریحمون این بود که لای کتابا گل خشک کنیم.دوره ایکس باکس از بین بردش.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 06:58 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 0 نظر

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم!...

یه مدتی نیستم( یه روز؟یه هفته؟یه ماه؟!).میخوام همه چی رو از پریز بکشم.داغ کردم.تواین سرما!...یعنی من از خرس قطبی کمترم که نمیتونم یه خواب زمستونی داشته باشم؟!بر می گردم ایشا...!

میخوام برم کوه...شکار آهو...تفنگ من کو لیلی جان ...لیلی؟...اوهوی...لیلی.....کجا رفته این؟!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:31 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 22 نظر

بازی زیستن

همه چی یه بازیه و این مورد دیشب موقعی کشف شد که من در عالم خواب و بیداری به مشکلاتم فکر می کردم و نقاط مشترک زیادی پیدا کردم!

- هر بازی یه غول آخر داره که باس شکستش بدی(رسیدن به هدف)

- هر  بازی قاعده خودشو داره و نمیشه دکمه جلو رو بزنی و بره چپ(رعایت قوانین)

- تو بازی همیشه یه عده نیروهای غوله هستن که باس ازشون رد شی تابرسی به مرحله فاینال(وساوس مثلا!)

- بعضی بازیا سیو داره و میتونی از همونجایی که ول کردی ادامه بدی(قهر تو یه رابطه) اما بعضیا سیو نداره و باس از اول بری برا همین باس تو شق دوم خیلی مواظب باشی نسوزی و الا ...

- بازی Game Over  داره (بالا رفتن سن برا یه کار خاص-خلبانی)

- بعضی بازیا نقشه داره(برنامه ریزی برا کنکور!)

حالا فرض کن من میخوام مثلا لاغر شم:

1- غول آخر همون خواستمه

2- قاعده داره و نمیشه نون خامه ای بزنی و بعد توقع داشته باشی بخار شه

3- وسوسه خوردن همیشه هس و تا گشنه میشی واویلان...سلام سوسیس!

4- ممکنه یه کم وزن کم کنی اما اگه هی ول کنی هی بری بدن دیگه جواب نمیده و گیم اور میشی

5- میتونی برا نقشه یه زمان مشخص کنی و تا اون روز برسه تلاشتو بکنی!

6- میتونی اصلا بازی نکنی

اما نهایت همه چی یه بازیه...ترک سیگار...گرفتن آیلتز....خرید لونه(خونه قدیم!)....منتها تا باورت نشه که تو یه بازی هستی و بازی برنده و بازنده داره  ، ایمان نداری.نمیرسی.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 12:01 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 13 نظر

شوکا...



زمان:سالها  قبل  مکان: دفتر خدا  ساعت : ندارد

 

خدا در دفترش نشسته و در حال کار کردن با یه کامپیوترپنتیوم XIIIII و خوردن قهوه ست.یه اتاق خیلی بزرگ که با نور متوسطی روشن شده و دور و برش پر از کتابه...یه عکسی اون گوشه رو دیوار هست ...مبهمه...یه کتابخونه بزرگ و ...بزار ببینم....آها یه فرشته اون بغل نشسته و داره طبق عادت همیشگی شیپورشو تمیز میکنه...هزاران ساله که این بنده خدا در حالت استند بای قرار گرفته و اصلا برا همینم حقوق مبگبره....قیافشم اصلا شبیه اون چیزی نیست که فکرشو میکنیم...اصلا بگدریم...درست روبروی این نوازنده یک درختی هست که انواع میوه ها ازش آویزونن و آدمو بد جوری به خنده میندازه...خیار بغل هندونه....چیزای دیگه هم هس ...یه هو تلفن خدا  زنگ میخوره ....الو؟...سلام...میکائیل هستم

- به به سلام ...کجایی تو ...؟

- ببخشید امروز سرمون خیلی شلوغه

- اوهوم...چه خبر

- راستش زنگ زدم واسه هماهنگی....

- خب ..چند تا درخواست داریم...فکر کنم بد جوری اوضاع شلوغه ...جرا؟

- راستش تو ایران یه بنده خدایی یه بیست میلیون نفرو مامور کرده که هی فرت و فرت درخواست یدن و من موندم آینده اینجا چی میشه...نمیشه که بهشون نه بگیم...میشه؟

- راستش جوابت مشخصه...اما حساب هر کسی سواس...مگه نگفتم بهت...حالا اینم خودش یه تنوعیه(خدا بلند بلند می خندد)

- خب بله قربان ...ولی پدر ماست  که در میاد...اینجوری فقط مجبوریم هارد کامپیوتر جهنمو اضافه کنیم...آدما رو که میشناسین...امکانات نباشه....!

- خب بگدریم...بریم سر کار خودمون...واسه ما چی داری؟

- راستش قبلش یه گله ای دارم از جبرئیل...

- بازم؟....چی کار کرده؟

- والا دیشب یه نفودی به بهشت داشتیم....طرف افغانیه....اینجور که میگن مامورا فکر کردن خودیه و راش دادن تو...

- ای بابا؟ جان ما؟...خب پیش میاد دیگه....سیستمو که نمیشه تغییر داد...حالا چی کرده این که تو شاکی شدی؟

- با اون کار ندارم ...این جبرئیل عزیز باز احساساتی شده و دست طرفو گرفته برده گردونده...آخرشم یه کتاب شعر ...از اون رزرویا ..داده دستش و راهیش کرده...اینطوری که نمیشه...مگه تو جلسه آخر قرار نشد دیگه از این خبرا نباشه...من زیر آبشو نمیزنم ها....فقط دارم میگم برنامه ها مون اینجوری به هم میخوره وقتی طرف فردا همه چی رو لو بده...

- عجب...راستش اصلا خودمم دیگه بهم فاز نمیده....انقدر زیاد شدن که اسماشونو خودمم یادم نمیاد...به کاری کن...آدرسشو بده عزرائیل بره بیاردش...باس آدم جالبی باشه...بدم نمیاد یه کم سرمو بند کنه...فقط به عزی بگو ادیتش نکنه...نه زلزله ...نه سکته......همینجور آروم ..که خیلیم تابلو نباشه البته...خودم بعدا با جبرئیل صحبت میکنم...خب بریم سر لیست ...واسه ما چی کار کردی؟

- راستش یه ده نفرو گذاشتم کنار...

- خب؟

- اولیش یه پسر ژاپنیه...قراره تو سال 8 زندگیش یه کم قصه بهش بدیم ...بعد که معروف شدو  افتاد رو چرخه...یه کم حالشو بگیریم تا صداش در بیاد...اونوقت دیگه با شماست که چه جوری میخواین باهاش تفریح کنین...البته زیاد خوشگل ار کار در نیومده...میدونین که این چشم بادومیا رو هر کاریم بکنی بازم انگار هیچ کار نکردی..

-( خدا لبخند میزند.).خب بعدی؟

- بعدیش بازم یه پسره...آفریقائیه...این یکی دیگه خیلی خیلی زشته!...من موندم ابن آدمای شما چرا یه کم فکر این بچه ها نیستن...؟به هرحال ...برنامه این اینه که از همون اول ایدز داره....براش یه شغل توپ دیدیم...قاتل!..هه...خوب که گند زد ابنجاس که پروندشو میدیم دست شما...این یکی خیلی جالبه...حسابی حال میکنین

- با اینکه زیاد از این یکی خوشم نمیاد اما واسه آزمایشاتمون لازمه...تو مسیرش فقط یادت باشه یه زنم قرار بدی که عاشق بشه...بعد یه روز که مسته زنه رو میکشه و ....اینطوری جالب تر میشه...

- چشم...سومی رو بگم؟

- آها ...بگو

- سومی یه مردیه تو شیراز...از همون کشوری که خدمتتون گفتم ...شلوغ کردن...

- آها...خب...خب

- البته این جناب حسابش سواس..مشکل امکانات نداره..اینجا نوشته که عاشقم شده  ،تا حالا یک  درخواست داشته...پسر دادیم بهش...اما ایندفعه یه دختر براش در نظر داریم...و برعکس اونای دیگه این یکی خوشگله...خوشتون میاد

- ا...عکسشو بفرست رو مونیتورم ببینم؟...آها....عجب!...نه خوشم میاد....اینجا چند سالشه؟

- 8 سال قربان!

- خب...خب ...اینو واسه خودم میخوام...دلشو خوب خون کن که حسابی میخوام سورپرایزش کنم

- البته...چشم...پس برنامه 1232235568990 رو واسش سیو میکنم...

- ابن برنامه چیه اونوقت؟...میدونی که من پیر شدم...حافظه...از دست حافظه...راست گفتم حافظه یاد این بنده خدا حافظ افتادم...اون شعرش که میگه....سر برگ و گل ندارم ز چه رو روم به گلشن...که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی

- البته این شعر فکر نکنم مال حافظ باشه...اینو سمنئبل گفته...و جبرئیلم...همون داستان همیشگی...

- خب بگدریم...بریم سر داستان این دختر شیرازی...میخواستی راجع به برنامه 1232235568990 برام بگی..

- بله...داستان اینه که.....

و در اتاق خدا تصمیماتی گرفته شد...تصمیماتی که کسی نمیدونه...اما اون دختر شیرازی یه وبلاگ داره و راجع به برنامه شماره 1232235568990 صحبت کرده. از اول نوشته...نوشته که پدرش چه طور با مادرش آشنا شد...بچه که بود چه کار کرد...کیا اومدن تو قصش...و الان چه میکنه...اگر میخواین بدونین باس برین به آدرس  www.baran-shooka.blogsky.com

-سورییییی...سوریییی...این قهوه سرد شد بابا ...پاشو اون شیپورتو بزا کنار یکی دیگه درس کن..امان از این شغل ما!

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:40 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 11 نظر

My favorite anecdote


با گرگ دنبه میخوره ٬ با چوپان گریه میکنه!


تاریخ ارسال: شنبه 14 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 03:58 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

این مخدر لعنتی...کتاب

از اونجایی که ملت نفریح ندارن و همه چی شده یه نفره و دیگه مهمونی دسته جمعی یا پیک نیک و بعضا بیلیارد و کوه و اینام کم کم داره مالیده میشه و همه میچوپن تو خونه و یا میخورن و کتاب میخونن٬ یا میخورن و تلوزیون میبینن و یا میخورن و خودشونو میخورن و یا میخورن و فوش میدن و یا میخورن و اینترنت میزنن و یا ندارن که بخورن و همه موارد بالا(مثه من!) ٬ چن تا نوک ت! راجع به کتاب یادم اومد و اونم اینکه:

-دو تا کتاب باحالو با هم نخرین چون ر--یده میشه تو کیف خوندن جفتش.

- این روزا حتما کتابا رو قبل خرید ورق بزنین چون که ممکنه یهو لاش ۱۰ صفحه کم باشه یا ۵ صفه تا خورده باشه یا سرگذشت ماری آنتوانت لای لذات فلسفه ویل دورانت در بیاد و ...

- معمولا اگه حال انتخاب ندارین به فروشنده نگاه کنین و اگه باش حال کردین بگین:این روزا ملت کدوم کتابو بیشتر میجون...ممکنه کمک کنه!

- هرجور دوس دارین کتابو بخونین مثلا بادست پر از سوس گوجه یا هی کاغذاشو تا کنین یا صفحه اولشو بکنین و هر بلایی میخواین سر کتاب در آرین اما با خوندن حال کنین...البته گروه سنی ب اینو نخونن!

- طبیعت یه کتابه. گوساله یه کتابه. کتلت یه کتابه و هر آدمی یه کتابه .از اول!

- نمیخواد خط فکریتونو برا کتاب خریدن مشخص کنین .بهتره فکر خط خطی تونو با کتاب خطی کنین.اگه مشخص کردین بهتر!

- یاد قدیما بخیر.یه تفریحمون این بود که لای کتابا گل خشک کنیم.دوره ایکس باکس از بین بردش.

تاریخ ارسال: جمعه 13 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:10 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

شان کلمه...

این روز روز دیگه شان کلماتم داره مثه بقیه چیزا از بین میره ؟حالا چرا؟ توجه بفرمائید:

-الو

-جان سلام علیکم

- و بوسی لبیکم!

-آقا خوبی؟

-خوب خوب خوب که نه ولی خوبم(یعنی خوب الان دیگه معنی نداره! مثلا باس سه تا یا ۴ تاش بیاد تا معنی خوب بده)

- چی کا می کنی؟

- آقا سرما خورده بودم یه پنی سیلین وریدی زدم ..سم!(اینجا دیگه اگه بگی پنیسیلینش شفا داد معنی نداره بلکه عظمت پنی به اینه که به صفت معکوسش بچسبه و اینجا  سم داره معنی شهد و شفا میده)

- باخنده:بابا روانی!(این یعنی عجب کار باحالی کردی...و روانی معنی آدم تیز میده!)

- از اون گلابی چه خبر؟(اینجا گلابی به معنی آدم ابله و بی فاز(خودمم درگیر شدم!) است و اصلا معنی یه میوه خوشمزه نمیده و برعکس است)

- والا خبر مبری(اینجا مبر یه تفاله ژنتیکیه که چسبیده به خبر!) ازش ندارم

-....الی آخر

حالا می خوایم به یه خارجی فارسی یاد بدیم و این جمله رو براش ترجمه کنیم:

بابا دهنت سرویس شومپت مگه له رفاقت نبودی تریپ کرکس.حالا سمبوسه رو جای دل جیگر میخوای قالب ما کنی؟بی معرفت! ما رو باش که شتر دیدی ندیدی اونهمه حال اسیدی بت دادیم...

لطفا ترجمه بفرمائید!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:01 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 12 نظر

سرقت ادبی از بنده...

محل سرقت

عکس دوست کپی کننده در ادامه جهت درج در سوابق!

البته حسن از انوش راضیست و شکایتی ندارد.منتها فکر نمی کرد  خضعولات او کپی هم بشود :-) و نام نحسش در زیر آن جواهرات درج نگردد.عند دخول المسجد بسم الله اللهم أفتح لی أبواب رحمتک  أو رضیا برضی الله


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:34 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 13 نظر

رانندگی...هرگز

سالها پیش بود و من در یک شهر سردسیر اولین کارم رو بعد از دانشگاه شروع کردم.میگم سردسیر یعنی زمستون توی باد هوا منهای ۱۷ درجه منفی.فاصله اون شهر تا شهر ما ۳ساعت سمندی بود)یعنی سرعت بالای 170 کیلومتر!).منده ۴ ماه بیشتر دوام نیاوردم اما...یکسری نکات از راننده این سمندا آموختم که تحت عنوان تجربیات حسن خان ارائه می گردد :

- هیچگاه هنگامی که جاده مرطوب است در سر پیچ ها برای کم کردن سرعت ترمز..چی؟!نکنید

- در زمستان در ابتدای ورود به شهرها به خاطر تلاقی هوای گرم شهر با سرد بیابون هنگامی که یک لکه ابر هم بر آسمون نمیباشد در شبها چیزی مثل قاصدک روی جاده در حال رقصیدن است.آهسته سرعت خود رو بیارید نزدیک ۷۰ والا ...سر خورده و با اتوموبیل در محضر باریتعالی ظاهر می شوید.اون قاصدکها یخ می باشد که از پوسته جاده کنده شده است.

- در هنگام بارانی بودن جاده بیخیال طرف مقابل شید و اگر سرعت بالاس حتما نور بالا بزنین تا چاله های آب توی جاده های وطن! که عمقشون شاید ۵ سانت هم نباشد چنان زوگ پیچتان کند که...

- گول تابلوهای جاده های ایران رو نخورین و حتما از مختون استفاده بفرمائید.

- حتی الامکان در جاده های شلوغ با ترافیک روون از شیشه عقب ماشین جلویی جلوتر رو بپایین حتی تا سه ماشین جلو تر و دو چشم شهلاتونو به چراغ خطر ماشین جلویی ندوزید و الا ممکنه با هم یکی بشن.

-اگر سیگاری هستین و میخواین سیگارو از پنجره تو سرعت بالا به دامان طبیعت فو-ش خا-ر مادر کنید حتما از جلوی پنجره نزدیک به آینه بدینش بیرون و الا اگه صندلی عقب آتیش گرفت به ماچه!

-موقع سبقت مراقب نقطه کور آینه بغلتون باشین...این نقطه کور با تمرین دس میاد...

...بقیش بعدا :-)


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:05 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 10 نظر

معما...


پنج دقیقه سکوت کن.حالا یه کاغذ بر دار و اسم صدا های دور و برت رو یاد داشت کن.بعدش برو به ادامه مطلب...


ادامه مطلب ...
تاریخ ارسال: دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:09 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

ملنگ و مگز...!


می دونی فرق مگس با پلنگ چیه؟


اولی اگر بر.ی.نی می آد

دومی اگر بیاد می.ر.ینی

(Excuse my French)

عصاره این تشبیه نغز اینه که اگه کسی به نوعی مگس مزاحمه بدونین که شاید یه جایی یه کاری کردین (ری..دین -بلا نسبت) که اومده پیله شده....در این مورد تنها راه پاک نمودن گناه صادره است یا برخورد مگس کشی .مثال حالت دومش چی میشه؟؟؟! .این دیگه از اون ریسموناس که به راحتی به آسمون بافته نمیشه....با شما.من از الان دو تا مثال آماده دارم


تاریخ ارسال: شنبه 7 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:13 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

چگونه چیزی را با جنس خودش از بین ببریم

به نظر شما چه طو میشه از شر دا-ریوش و مهس-تی و اند-ی و ...خلاص شد؟

چه طو میشه از شر شوهری که همش قرمه سبزی می خواد خلاص شد.

چه طو میشه از دست رئیسی که هی گزارش می خواد خلاص شد؟

از دست بچه ای که اسباب بازی میخواد

از کسی که هی تلفن میکنه؟

از کسی که ....

هر چی کمه ارزشمنده...زیادش کنین.از ارزش میوفته!

کافیه ۵ تا خواننده با صدای اندی ۴ تا با صدای ابی ۴ تا با صدای قمیشی بیاریم.کافیه هی قرمه سبزی بپزیم و وقتی میریم جایی بگیم آخ اگه قرمه سبزی داشته باشین....هی گزارش بدیم و هر دفعه پر طمطراقتر....براش دو مدل اسباب بازی بخریم از یک نوع مثلا پلی استیشن و کامپیوتر...

البته برعکسشم هس.یه مخی گفته:لذت تو کمه.ولی بحث ما سر دیلیت بود.پس ....


تاریخ ارسال: جمعه 6 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 11:58 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

برای کسی...

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:32 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

خودم کردم که لعنت...

یه چیز واقعی هس که میگه گاو هارو میشه از پله بالا برد اما امکان نداره این حیوون بتونه از پله بیاد پایین.این تو آدمایه گاوم صادقه.اگه کاری کردی که یه ادم گاو رفت بالا و بعد شاخت زدو نتونستی بیاریش پایین این دیگه تقصیر گاو نیس چون طفلی پایین اومدن تو ذاتش نیس.بزن به چاک و درس بگیر یا شاخ بخور و ماتم بگیر.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:58 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

ماخوذ به حیا...


اصولا در اکثر موارد اندازه قوس با-سن آقایان با میزان نجابتشون نسبت مستقیم دارد.به عبارتی هر چه تخت تر باشد احتمال لات شدنشان بیشتر است!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:47 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

آه...دوبی

آهوی قلم نا ندارد.سر کار قبلیمم.بی حوصله و مکدر.روبروم یه دختر همسن خودمه که مطمانم لز تشریف دارن و بغلش یه گرگ زبون باز و ما هر سه مسئولای بخش فروش یه شرکت دولتی تقریبا قلمبه ایم.حوصله ام از تکرار سر رفته .کاغذ رو بر می دارم که یه شعر تخیلی بگم بلکم دلم واشه .مینویسم(اگه درس یادم بیاد) آی که دیگه دلم گرفت...میخوام پاشم برم شمال..یه ویلای خوشگل بگیرم ...برم تو دریا بمیرم...و از این خزعولات..قیافه اکثر همکارا مثه گرز رستم ترسناکه سر صبح و وارد که میشن اولین سوال من اینه که اینا با این وضع آشفته و نا مرتب زناشون چه طوری میتونن باشن ؟ خیلی بده که این مردا ی شکم گنده زنای باربی بخوان و اونام بگن چشم.قطعا مثه همن.و همینطور مشغول چرت کله صبح و نشخوار افکارم.یه هو باز یه جای توی مغزم فیوز میپره و احساس میکنم دارم خفه میشم و باس یه کار خیلی بی جا بکنم.بر میگرم به طرف گرگ و میگم ممد بیا بریم دبی.یه هو یکی از اون خنده های چرچیلی میزنه و انگار به بچه بگی برم شهر بازی میپره میاد میشینه رو صندلی جلوی من و میگه نامرده هرکی نره.احمق فکر میکنم من از اوناشم که مثه نفس کشیدن حرف میزنم.!میگم پاشو.کم نمیاره.هر دو مرخصی میگیریم.میریم یه آژانس نزدیک.هنوز فک میکنم کم بیاره.گرونه.میریم یه جا دیگه.هتلش چرته.میریم یه جا دیگه.اوه یا.پیش میدیم و قرار پرواز میشه اوایل مهر . توراه که بر میگردیم شرکت.میبینم با یه خر تر از خودم طرفم.خوشحالم. یه تصمیم دیگه ام میگیرم.استعفا میدم و بعد از دوبی دوباره شروع میکنم.استعفا میدم.موقع حرکته.دوتایی تو فرودگاهیم.هواپیما تخمیه و مهمونداراش زشت. به امید دبی تحمل میکنیم!.میرسیم دبی.یه هواپیمای fedex  747   می بینم که قرمز و آبیه.دلم وا میشه.میریم دم در.میایم پایین.میخوایم سوار اتوبوس شیم.یه شرجی خفن میزنه تو صورتم.با خودم میگم.زندگی چیزی نیس جز تصمیمات ضربتی و بعضا احمقانه!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 08:04 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

دا دا دا (۳ دا)

صدای آدما کلا سه دستس برا همین بش میگن ۳دا..

۱- صدای قشنگ و گوشنواز

۲- صدای زشت و گوش خراش

۳- صدای تلمبه

چرا کسی به حرفات توجه نمیکنه؟چرا رفلکت از جمع نمیگیری؟تو حرف زدن سه چیز مهمه !

۱- نرم حرف بزنی

۲- جملاتو واضح بگی

۳- کوتا بلندی صدات متناسب با محیط باشه

اگه این سه تا رو رعایت کنی مهم نیس که جزو گروه ۲ باشی و اگه رعایت نکنی مهم نیس که جزو گروه ۱ باشی.گروه ۳ هم کلا باس رو شخصیتشون کار کنن!

تجربه من که حسن آقا باشم میگه مطمئنا تن صدا و آهنگ گویش در اینکه دیگران چقدر به حرفات گوش بدن تاثیر فوق العاده ای داره و معمولا توی مردا داخل یک جلسه اگر کسی صدای خفه ای داشته باشه و یا جملاتشو جویده جویده بگه فقط مگر مدیر عامل یا آدم خیلی باحالی باشه که به حرفاش گوش بدن و الا....

تاریخ ارسال: یکشنبه 1 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 07:33 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 8 نظر

خودنویس و جنایت..!

همچنان که با-سن آهوی قلم را در دهان میفشارم و عصاره پلاستیکی آن را می مکم(یوغ!) یادم آمد قصه عهد صبا کز دم احمق صبا شان شد وبا! ...یه زمانی خیلی دور همه ملت با مداد می نوشتن و یک مداد سیاه داشتیم که استدلر بود و یک گلی که سوسمار نشان.حالا اگه یه بچه ای خیلی خودشو جر میداد یه خودنویس براش کادو میدادن که مام جر خوردیم.خیلی دوسش میداشتم خودنویسم رو و هی پالیشش میزدم و زرت و زرت سطح جوهرشو ست میکردم و همیشه ام دستام جوهری که ملت ذله.پدرجان هم خیلی فکر میکرد خنجر زده و دائم میپرسید آی خودنویست کو آی گم نکنی...یه روز که سرویس مدرسه که اون زمان اتوبوس بود رو سوار شدیم خودنویس رو از سر حماقت نهاده بودیم جیب با-سن و تا نشستیم خودنویس از کمر تررق!.ما یه هو سکته که آی بیچاره شدم و آی میکشن منو و آی های دیگه و تا خونه تو شیش و بش اینکه به حاجی چی عرض کنیم!.رسیدم خونه زدم زیر گریه که آی رسولی(تنها بچه لات کلاسمون!) خودنویسمو شکسته و از اونجایی که خونشون به ما نزدیک بود پدر خان دست مارو مثه بشکه بیس لیتری نفت محکم چسبید و رفتیم در خونشونو اون بدبخت هی به باباش هوار می زد که من نشکستم و باباش هی میزد تو کلش که ای الاغ! و یکیشو انقد محکم زد که صدای طبل دالایی لاما داد کلش! بابم رفت جلو یارو رو گرفت. که نزن کشتیش و ما اصلا حرفمونو پس میگیریم.من اصلا فکر اینم نبودم که چه خری رو با خودم دشمن کردم که داستانش باشه واسه بعد.منتها تجربه حسن آقا برا بچش این شد که با توجه به اینکه دنیای آدما با هم فرق میکنه تا نرفتین تو دنیاشون رو داراییاشون قیمت نذارین و قضاوت شخصی نکنین  و الا کارایی میکنن ملت که کف بالا بیارین.تمت!

تاریخ ارسال: شنبه 30 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:18 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

میوه ۲...

اگر یه سیب رو گاز زدی و دیدی که یه کرم توشه نترس.وقتی بترس که ببینی نصف کرم توشه!

یعنی:

- اگه دیدی دوس-۲خترت دوس-پ سر داره تورش نکن.وقتی ترش کن که بفهمی ۴ تان

- اگه دیدی موبایلت قطع شده عصبانی نشو.موقعی عصبانی شو که بفهمی رومینگ داشتی با یه قبض ۳۰۰ هزاری.

- اگه دیدی نهار پلو عدس دارین قابلمه رو پرت نکن تو دیوار.وقتی پرت کن که سنگ بره زیر دندونت.

- و هزار تا اگه دیگه...النتیجه اینکه وقتی بد میاری بدترش هنوز مونده داداش.انرژیتو هدر نده!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:56 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 10 نظر

ماییکه پیشرفت کردیم !


 خواص لیمو از دید یک کتاب قدیمی پزشکی :فلان و بهمان و .... و خوش بو کننده آروغ!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:00 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر
( تعداد کل: 55 )
   1      2     3   >>
صفحات