تجربیات حسن آقا...

زمان گذشت و ساعت ۴ بار زرت و زورت کرد...

سال ۱۳۲۰ بابا بزرگ:




از جاش بلند میشه و میشینه .دستاشو میکشه ٬صدای انگشتاشو در میاره و خیره میشه به پنجره.نور خورشید خیلی تند افتاده از پنجره روی قالی انگار که نور از قالی داره میره بیرون.پنجره چوبیه با زهوارای آبی.گرمای  روی قالی یه جورایی به صورتش میشینه و تخت پشتش یه مورمور خفیف میکنه.از بیرون صدای گنجشکا میاد که دارن باز باهم غیبت اول صبحشونو میکنن.لحاف رو از رو پاش  کنار میزنه و پامیشه.میاد جلو در حیاط وا میسته و این پا اون پا میکنه تا دمپاییاشو پاش کنه.آروم آروم لخ لخ کشان میره سمت حوض وسط حیاط .یه ماهی قرمز جست میزنه زیر آب.دستشو میکنه تو آب خنک و یه کف دست آب میزنه به صورتش.دلش حال میاد.دوزانو میزنه و تصمیم میگیره بازم از این آب خنک زیر این آفتاب داغ اول صب لذت ببره.نگاش میفته به درخت انجیر.پشت انجیر یه سپیداره که برگاش عین پولک تو نور آفتاب رنگ به رنگ میشن.افق پیداس.یا علی میگه و بلند میشه.بر میگرده سمت در .از هوایی که به صورتش میخوره و آفتابی که به پشتش میتابه کیفور شده.دوباره از پله ها بالا میره و ازتوی طاقچه اتاق عینکشو بر میداره و میزنه به چشش.از در دیگه میره تو حال.مادر بزرگ و بچه ها پای سفره نشستن و سماور از رو کلش بخار بلند میشه.آروم میاد سمت سفره.بوی مربا میزنه تو دماغش.یه پس گرنی یواش میزنه پس کله اکبر که بره کنار تر تا اون بتونه پهن شه سر سفره.مادر بزرگ استکانو تو آب داغ پیاله میگردونه و آبو خالی میکنه تو کاسه مسی تنگ دستش .چای میده بهشون...صبحانه تموم شده.بچه ها سر سفره نیستن.آقا بزرگ کت و شلوار قهوه ای شو پوشیده.کلاه شاپوی آهار دارشم گذاشته.یه نگاه به ساعت جیبیش میندازه و دس میکنه تو اون جیب دیگش.یه تومن واسه خرجی میزاره رو سنگ جاکفشی.صداش میپیچه که :زن پولو گذاشتم اینجا و گلوشو صاف میکنه.میره سمت پادری و درو باز میکنه.کوچه عجیب ساکتو دلندشته.حاج ممد دم مغازش تو دیدرسه نگاهه..قدماشو میزاره رو موزائیکای خاکستری کوچه و تصمیم میگیره تا مطب یه سیگار اشنو دود کنه...



سال ۱۳۵۵ بابا :



رو تخت فنریش جابجا میشه .دلش نمیخواد بلند شه.بوی پیپ تو اتاق میزنه تو دماغش.کرکره ها کشیدس اما یه نورتند انگار که بخواد کرکره رو ذوب کنه داره میزنه تو .چشماشو نور میزنه .یه غلت برعکس میزنه و پشت و رو میشه تا نور چشاشو کمتر بزنه.تورخت خواب جابجا میشه و عضله هاش خون میگیرن.نگاش میفته به پوستر دمیس روسوس رو دیوار و پایین ترش یه ضبط با دوتا باند چارگوش بزرگ اندازه یه جعبه میوه .مارک AIWA  ضبط تو نور صبح برق میزنه.پاهاش که از زیر پتو زده بیرون خنکن.میکششون تو و یه نگا به ساعت میندازه  8 . از رو تخت بلند میشه و میشینه لبه تخت.با نوک ناخن دستش پوست اون یکی دسشو میخارونه و بعد با همون دست نخ کرکره رو میکشه .نور میپاشه تو اتاق.کاغذ دیواری کرم-شیری رنگ  میگه سلام.نوار کاستای جورواجور میگن سلام.در کمد لحاف تشکا و لباسا و سایر که بازه میگه سلام.بلن میشه.هوس یه سیگار زده به سرش.از رو میز بغل شطرنج یه پاکت بر میداره.یه نخ روشن میکنه و دودشو میکشه تو.یه ثانیه نگه میداره.میده بیرون .دود تو نور خورشید آبی میزنه.میره سمت پنجره.خودشو تو شیشه یه لحظه میبینه.موهاش شکسته.براش مهم نیس.پنجره رو باز میکنه و یه هو هوای خنک صبح با صدای بچه ها که سر سوار شدن به دو چرخه دارن با هم جیرجیر میکنن میشینه یه گوشش.چشاشو ریز میکنه.مادر ته حیاط جلوی در داره با زینب خانوم زن همسایه یه چیزایی میگه . هر دو پیرن و خمیده اما خندون.دستای مادر از دور هم مشخصه که آرتوروزه.یه پک دیگه به سیگار میزنه و تو جاسیگاری خاموش میکنه.از در اتاق میاد بیرون.میپیچه به چپ تا برسه به در حیاط .یه هو یه صدای تیک میاد و بعدشم خنده.محموده که با دوربین لوبیتلش ازش عکس میگیره.بابا میخنده و بهش میگه تخم جن با این قیافه؟... و به قیافه خودش فک میکنه که موهای مجعد بلند شکسته با سیبیلای دسته دوچرخه ای و ریشای چپه تراشو زیرپوش رکابیو بیژامه.چه شود؟بر میگرده تو و میره سمت دستشویی که سر و صورتشو بشوره.خونه رو چن سال پیش خراب کردن و آقاجان یه خونه نو ساخته.تو این خونه 3 تا دسشویی هس.و دو حمام.بابا صبحونه نخورده.اما شلوار جینشو پاش کشیده و داره دکمه های پیرهنشو میبنده.دکمه پایینشو که داره میبنده چشش میفته به مارک ZICO رو شلوار.به خودش میگه:از آهن یا برنج یا مس؟بابا تو نیروگاه کار میکنه و هرچیزی براش جنبه فنی داره و یه جورایی خوشخوشانش میشه که برا هرچی علت بتراشه...ساعت 9 شده و یه روز تعطیل که باس بره خونه عباس اینا آخه دیشب قرار گذاشتن برن باغای بیرون شهر گردش و تفرج.


سال 1388 خودم:



قلبم تند میزنه.آب دهنم خشک شده.همچین گنگ و بیدار میفهمم که خوابم اما تو خواب مسئول آموزش دانشگاه با اون لحجه مزخرف و قیافه مردنیش میگه: تو هنوز فارغ التحصیل نشدی و 6 واحد دیگت مونده و من مرگم گرفته که نه دیگه وقت اضافی دارم و نه پولشو.عجیب دلشوره دارم که یه هو صدای مادر از خواب بیدارم میکنه:پاشو ساعت شیشو نیمه.چشامو نیمه باز میکنم و یه نگای سریع به مادر میندازم و در جا به همه چی تو دلم لعنت میفرسسم.دلم میخواد بخوابم.با خودم حساب میکنم میتونم یه ربع دیگه بخوابم و بعدش پاشم.اما از استرسی که خواب نمونم تو همون یه ربع خواب از کله ام میپره.مثه مربایی که به نون بمالن چسبیدم به رخت خواب و کنده نمیشم.تو اتاق تاریکه انگار ساعت 4 صبح باشه.هنوز غریضه ام به این خونه آپارتمانی عادت نکرده .به خودم میگم باس یه کاری بکنم و میدونم که کاری نمیشه کردوقبلا صد بار بش فکر کردم.به زور از جام بلن میشم. تنم از سرما مورمور میکنه و فکر میکنم این ضعف به خاطر سیگارای زیادیه که دیشب جلو فیلم دود کردم.رگ گردنم یه کمی گرفته.به دردش میگم واسا سرمو بگیرم زیر شیر آب گرم دسشویی تا بشورمت بری.بلند میشم.پارکتای کف خونه یخه و به سرعت دنبال یه جف دمپایی میگردم .پام میخوره به لیوانی که توش سیگار خاموش کردم و قل میخوره با صدای بلن میره محکم میخوره به میز تلوزیون.نمیشکنه اما بابام با صدای دورگه و خش دار میگه چی بود.جوابشو نمیدم.تو راه پله هاس و داره میره پارک.به کار من کاری نداره و میدونه که من دارم راه خودمو میرم.دلم براش میسوزه.میدونم همیشه نگرانه ماس.میرم سمت دسشویی.بیست ثانیه بعد بر میگردم.پیرنمو از رو جالباسی بر میدارم و از پله های سفید که نور پنجره های در حیاط روشون میپاشن و عین سنگ قبر میمونن میرم بالا و میچوپم تو آشپزخونه و دکمه کتری برقی رو میزنم و فریادش در میاد.این پا اون پا میکنم.تو دلم یه جورایی آشوبه.اشتها ندارم.مثل اینکه شام دیشب تو معدم مونده به خاطر اینکه شاید معده ام هنگ کرده. مادر کله صبح داره جارو برقی میکشه و صداش مثه اره رو مغزم میره.حال اعتراض ندارم.گوش نمیده.چای میریزم و سریع میشینم پشت صندلی .چن تا لقمه میگیرم و با چایی میدم پایین .نمیدونم چرا؟.سریع میرم پایین.لباسامو میپوشم.جوراام کجاس؟ای بابا فلش اداره کو.به سرعت همه جاهای ممکنه رو که همش 70 متر بیشتر نیس زیر و رو میکنم.پیداش میکنم.زیر نوت بوکه.یه آب معدنی از زیر پله ها بر میدارم و میپرم تو پی کی.آخ..کلیدای اتاق کارم یادم رفت .به خودم فحش میدم.بر میگردم تو تا کلیدا رو بردارم....دیرم شده.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:38 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

سامسون و دلیله...

اینروزا اگه یه نگا بندازی دور و برت میبینی که همه میخوان یه تغییری تو زندگیشون بدن و هیچکسی رو نمیبینی که بگه من همون جاییم که هستم اینو من از برآیند چند سال تحمل و سوال میگم و خداییش فقط دو نفرو دیدم که خیلی با اطمینان میگفت که اینطوریه اما یه نکته ای که درش مستتر بود این بود که وقتی میخواس نشون بده که کفشاش جنسش عالیه با دس تخت کفششو گرفت دولا کرد که یعنی اوف چه نرمه و بعد با همون دس اومد تو سلف سر نهار .یا یه بار تو قطار قائم شهر به تهران که بودم (اون موقع پروازش ساعت ۱۰ بود-دوستانی که رفتن میدونن چرا میگم پرواز!) یه بنده خدایی نصفه شب سوار قطار شد و اومد تو کوپه ما و ما نفهمیدیم که کیه .فقط  صدای جر و بحثشو با رئیس قطار میشنفتیم که گویا بدون بلیط سوار شده بود ! صب که شد و وقت صبحانه چشممون به قیافه سوسکی آقا روشن شد و حین صبونه خوردن رفت رو -من-بر که آقا من خیلی از زندگیم راضی ام مادرم برام زنم گرفته که همو روز اول شاخه خونوادشونم شکوندم سر اینکه صب بیام سر صبحونه یا نه(گرز خونه بابی دختره میشینه شاخم میشکونده) بعدش ضمن افاضات یه هو یه مقدار مربا از لای نون صاب مردش ریخ رو دسته صندلی قطار و ایشان با کنار انگشت کوچک آنرا مثله کاردک جمع کردو باقی قضایا. در ضمن کارش ساخت جعبه جواهر بود و از تهران مواد اولیه میخرید و فکر میکنم بدجورم کارش سکه بود.دمش گرم ماکه بخیل نیستیم.اما من وقتی به خودم نگا میکنم میبینم فقط وقتی خیلی از زندگی راضی بودم که میرفتیم خونه سی سی اینا و من محو تماشاش میشدم .تن تن هاشو میگرفتم و میخوندم که اونموقع گنجی بود و با هم جکای بی تربیتی میگفتیم و مثه دوتا بزغاله هی دنبال هم بودیم .تااینکه یه روز تو اوج رضایت پای تلفن دلیله موهای سامسون رو برید و تجربه اینجانب این شد که یا عاشق نشو و یام که د عاشق نشو.

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:45 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

غنچه کن...


 با خودم فکر میکنم یعنی این شاعرای قدیم شکلشون چه جوری میتونسسه باشه.اون موقع ها متاسفانه نه ما مثه رومی ها مجسمه ساز داشتیم نه مثه ایتالیایی ها نقاش .مثلا تصویر حافظ تو یه کتاب شکل یه پیرمرد چش باریکه سفید آب آهکیه یا یه جا لپ گلی و شنگول اما همون مجسمه ای که تو آرامگاش هس باس بیشتر شبیهش باشه.یا سعدی که اکثرا صورتشو کشیده میکشن با ریش کوسه و چشای ریز نافذ و گیرا که البته من تو یه کتاب درسی دیدم برا اولین بار شکل شاغلام کشیده بودنش.مولانا رو شکل بادوم زمینی میکشن که من اصلا نمیپسندم و به نظرم باس تقریبا یه شکل جذاب تری میداشته که این نقاشای ترک الفاتحه زدن رفته.البته احتمالا همه اینا بر میگرده به تفسیر خالق اثر از یه آدم کامل و برداشتش از شعر طرف و سبکش.

امروز صبح برای یکی از همکارا اندر مصائب روزگار خوندم که:دانه پنهان کن به کلی دام شو...غنچه پنهان کن گیاه بام شو...دانه باشی مرغکانت برچنند..غنچه باشی کودکانت بر کنند.یه لبخندی از سر معنی زد و نتیجه گیری مغزیش اومد سر زبونش که: پس برم رو بوم غنچه کنم ! و یه چس خند ملیحی زد و رفت.احتمالا عکس مولانا رو باید همین آقا کشیده باشه.باید برم بپرسم ازش...

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:07 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

بیچاره فاطی...


یه زمانی که ما بچه بودیم تا تابسسون میشد یک قیافه ای پیدا میکردیم که انگاری یه آدم دیگه ایم.چشا انگاری تو دو تا کاسه آب...لپا گلی و نیشا باز.ما همینطور مثه دیوونه ها شلنگ مینداختیم از صب تا شوم.کی بود حریف ما شه.عین یه خر چموش تنها نقطه ضعفامون یا شکم بود یا کتک.تو محل ما یه سری خونه های سازمانیم بود که دوبلکس بودن مثه خوابگاههای دانشجوی فرض کن و تو هر کدومشون یه کاراکتر (به معنای واقعی کلمه) میشس.خونه ما اما حیاط دار و پت و پهن بود و جلوشم یه سری سپیدار که رفته بود سینه آسمون و یکی از تفریحات ما این بود که به حشره کش سوسکایی رو که تنه هاشونو  سولاخ کرده بود بکشیم بیرون و دار بزنیم!..نمیدونیم دیدن یا نه اما حدودا ده بیس سانت فقط طول شاخک اینا بود و وقتی سرتو میزاشتی رو تنه درخ اگه نزدیک سوراخشون بود صدای خرت خرت فکشونو که رو تنه ضمخت درخت میمالیدن میشنفتی.تو یکی از این خونه سازمانیا که درش تقریبا رو بروی در خونه ما ته یه کوچه ده پونزه متری بود یه زن جوونی میشس با یه پسر بچه تخس که اسمش جواد بود و اون موقع که فحش بد ما خر و گاو بود اون فحشای چارواداری میداد غرا و همش مشغول کتک کاری بود.اسم مادرش فاطی خانوم بود و کمتر باکسی بر میخورد.شوهرشم یه پیرمرد چروک درب داغون شکم گنه بود که ملاک بود و این خانوم فقط قدش بیس سانت از اون بلن تر بود و قیافش عین پری.هیچ وقت نه خودش میومد بیرون نه معمولا اون پسر بی ادبش که حدودا هف سالش بود .یه روز بعد از ظهر بلن شدم رفتم یه قاچ هندونه یا همچه چیزی دسم گرفتم و زدم بیرون واسه بازی که یه هو چشم افتاد به فاطی خانوم که پسر بچه همسایه بغلی رو از بندکای شلوارش گرفته بود و هی محکم میزدش تو چاله آب و بعدشم پسره رو که به زر زر افتاده بود پرت کرد رو علفا و برگای کوت شده کنار دیوار و چادرشو به کمرش زد و دس بچشو گرف و یک چشم غره هم به بنده رفت طوری که بنده موقع گاز زدن هندونه شصتمو (مثه جریان حضرت یوسف) گاز زدم و جویدم و قورتش دادم و لخ لخ کنان به سرعت رف تو خونه .بعدش یه الم شنگه ای شد که باس تو تاریخ بنویسن که مجالش نیس (دلیل اینکه اون بچه رو میزد تو آب این نبود که میخواست بشوردش! مثکه حمید خان خیلی سیخ میزده آقا جوادو و اون بلایی سرش اومد که ذکر شد) .اما تجربه من همون موقع این شد که اولا اگه یه بچه ای پاردم ساییدس و جلب چموش بی ادب سرتق یه ریزه به ذاتش رفته و بقیش نشون دهنه نوع شخصیت پدر مادرشه و دوم اینکه اگه یکی خیلی ساکت بود نباس فک کنین که عجب نازه بلکه ممکنه با ماشین از روتون رد شه و بعدشم بگازه! و سوم اینکه این پیریا که دختر جوون میگیرن من دیدم چند موردشو :بچه هاشون هم از شکم مادر که میان بیرون تو سپاه شیطون ثبت نام میکنن و از مقربان درگاه میشن...البته همیشه استثنائاتی هم هس که ما ندیدم.و دست آخر این که من آبجیز دوس دارم و اینو برا دل خودم نوششم.بای

تاریخ ارسال: شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:52 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

سال ۲۰۰۹ سال رودکی-یونسکو


زمانه پندی آزادوار داد مرا.....زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

                      به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری..... بسا کسا که به روز تو آرزومند است.


به خودم فو...حش میدم که چرا اومدم تو این حال خوابیدم .چرا یه پتوی ضخیم نیاوردم.چرا  این سوز نمور نمیزاره بخوابم.نکنه صب پاشم سرما  رفته باشه تو جونم.وای نیفتم.یه غلطی میزنم.رو انداز نخی نازکو با پا هام تنظیم میکنم.یا من درازم یا این کوتا.معیار دسسم نیس.به خودم باز لعنت میفرسسم که چرا تعارف کردم به عمو عباس که بخوابه رو تخت من.یادم رفته که گرمای این بخاری لعنتی بالاس و پایین سرده--- چس خند ملیحی به عمو میزنم و متکا رو میندازم رو زمین.عمو به سی ثانیه میخوابه----تعجبم میگیره.خر پف ملایمی داره که زیاد فشار مغزی نمیاره برام.باس برم ببینم این سرما از کدوم یکی  از این اتاقا داره میاد .چشم به راهرو کنار هاله.احتمالا بعد از ظهری که من نبودم باز عمو رفته کنار پنجره یه سیگاری چاق کرده و یادش رفته یا نخواسته پنجره رو ببنده. یه فحش آبدار تو دلم میدم و به زور از جام بلن میشم.مثه مربایی که روی نون بمالی چسبیدم به جام و تازه جا گرم کردم.به خودم حق میدم که فو...حش بدم.کلید برقو که میزنم یه نور تندی میزنه تو چشم و بعدش بازم تاریکی.دلم وا رفت.باز لامپ سوخت.هوای سردی میزنه تو.پس باید پنجره همین اتاق باز باشه.کورمال کورمال میرم جلو.از سر تنبلی چراغ راهرو رو روشن نکردم.تصویری که تو همون یک لحظه دیدم یه جورایی زور میزنم که لود شه .پام گیر میکنه به لبه میز تلفن .بدجور دردم میاد.اپدرس...گ . یه هو از حلقم میپره بیرون. از استخون ساقم یه سوزشی میزنه بالا .فکر کنم پوسمال شده .تو این تاریکی چیزی معلوم نیس.به حالت قیقاج میرم جلو تا میرسم به پنجره.از بس پرده اتاق زمخته حتی یه ذره از نور ماهم نمیاد تو.پرده رو از کمر گوشش میگیرم آویزون میکنم به دستگیره پنجره و یه قسمتشو به زور فرو میکنم لای فاصلش تا شیشه.نور ماه یه زره میتابه تو.مردمک چشام گشاد شدن.حالا بهتر اتاقو رصد میکنم.چشم به لبه میز میفته.آب دهنمو قورت میدم.یه لعنت میفرسسم به لامپ سوخته.حالا سریع تر برمیگردم .طول اتاقو دلن دشتو رد میکنم و میام جلو در .همیشه اول چراغ بیرونو روشن میکردم.ایندفعه عجله کردم.تو نور هال پاچمو میدم بالا.انگار ساطور خورده .خون نمیاد اما بد جور زوق زوق میکنه.اگه کسی منو با این پا میدید و بام شوخی داش حتما همو اول میگف:مگه کوری؟!! و یک لبخند.

رودکی که آخر عمرش کور میشه بازم کل کلیله و دمنه رو به شعر میگه و چیزی حدود صدو بیس سی هزار بیت.دست زمانه همشو قورت میده و چیزی واسه ما نمی ماسه.یعنی اگه من کور میشدم بازم این همه  خروجی مثبت میدام.نه فکر نکنم. پیشینه تاریخیم اینو نمیگه.من آدم بزرگی نیستم.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:45 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

لب لباب...


اولاندش بگم که به خودم آهای من از این ملت آقایونی که عکسشونو با ریش پرفسوری میزارن تو بلاگشون که یعنی منم این عنصر ششم الاهه بلاهت! بدم میاد پس دعا کنین به پستم نخورین و الا بعدش هرچی گفتم جوش نیارین بیاین اینجا زرت و پرت.ثانیاندش:امروز یه بلاگی خوندم که دیدم این سندروم مشکل سر کار با رئیس الاغ و کارمندای موش سفت سوسک فرهنگ برا ایشونم بود و چون دیدم برا خیلی ملت است ها و چار نفرم بیشتر به ما سر نمیزنن و مام راضی بحمدا... دیدم باس این متنی رو که از وبلاگ یه بنده خدایی دو سه ما پیش کپی کردم اینجا بزارم چون دیگه این آخر آخر تجربس و من احسنتکم ا... به این حاجی میگم از ته دل ...شمام حتما از برش کنین که مثه شعر سعدی نقل تره...حالا خود دانید.1-  سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.2-  هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.3-  اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!4-  می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!5- ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.6- با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!7-  اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.8- با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!9-  اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.10- همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»11- تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.12-  تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است.13- آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید!

خداییش لذت بردین؟من نمیدونم واقعا چه طو بعضی وقتا یه آدم اینقدر مخ پیدا میشه و این چیزا رو مکتوب میکنه.احسنت .دارین از این چیزا میخوام.بدین.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:33 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

دلیل زندگانی...

در حقیقت باس بگم دلیل نمردن اما امیدو بیشتر دوس دارم قزوینیام همینطور!یه چیزی که من باس همی الان اینجا بگم اینه که :سلام.

در حضور 15 نفر من نفسم بند اومده بود اما نمیگم چرا چون دلیلش این بود که اون پونزه تا از من مایه دار تر بودن و تبختر و افاده شون محلی از اعراب برای من نداش که بخوام بیهوده خودمو به تقلا بندازم از طرفی خوشمم نمیومد که فکر کنن من اگه حرفی میزنم علتش اینه که میخوام رنکمو ببرم بالا.این جور موقعیتی اگه گیر افتادین تجربه من میگه چارش سکوته و این که مثه یه جنتلمن رفتار کنین تا اقلا از لحاظ فرهنگی بتونین کوس برابری بزنین هرچند اکثرا معتقدا حالا از رو حسادت یا تجربه که اونایی که یه هو پولدار شدن معمولا تو پروسه تخلیه چرکهای روحیشونن و نظر خوبی راجع بشون نمیشه داد و اوناییم که از قدیم وضعشون خوب بوده وقتی تو این جمع قرار میگیرن بیشتر در حال پاسخ دادن به متلکای عده دومن تا معاشرت که اگر تو همچین جمعی بودی و عضو هیچ کدوم از این دو گروهم نبودی عین کبوترای امام زاده قاسم نشینی یه گوشه بلکم بهتره سعی کنی یا از همچین حلقه ای بیای بیرون یا جمع رو انداز بر انداز کنی و هیکلا نزدیک شی به اونی که باش راحتتری و بزاری اون اول شرو به حرف زدن کنه و اگرم نکرد اقلا موج مغزیش با تو همخونی داره و زرتت در نمیاد.(نقل از یه دفترچه ای که از قدیم داشتم)...یه مدتی درگیری ذهنیم این بود که آدم زندگی میکنه که پول در بیاره و با پوله که قدرت میاد.فلذا رفتم سراغ این مبحث و سعی کردم به جای اینکه 45 سالم بشه و نکته رو بگیرم تو 25 سالگی نکته رو بگیرم.نکته ای که گرفتم این بود که اگر پول داشته باشی و محیط اطرافت جذبت نکنه و فضایی برا استفاده از این قدرت نداشته باشی بیشتر باعث عذابت میشه و قطعا از حالت نرمال خارجت میکنه حالا یک چندی.مام که تو این کشور چند تا بورلی هیلز میبینیم تو بعضی شهرا ساختن و بش میگن شهرک فلان بالا شهر واسه همینه که بابا میخواد محیطش متناسب با پولش باشه.مثال اینکه من فامیلی مایه دار دارم تو شهرستان با اینکه بنز خیلی دوس داره اما نمیتونه به خاطر ری اکت همشهریاش بخره...حالا یا جبونه یا هرچی میگه اینطوری آرامش روانیش بیشتره.پژو سوار میشه.خلاصه تهش دیدم که اگر آدم هدف زندگیش پول هس باس به این توجه کنه که تو کدوم محیط حالا میخواد این پولو درآره و واسسه ...فک نکنم آدمای زیادی باشن که 10 سال یه جا واسسن و بعد که پولو درآوردن و باسابقه شدن و عزت و اعتبار کسب کردن باز برن یه شهر دیگه ...مگر اینکه خاص باشن و شرایط تخمی ایجاب کنه که باز از صفر شرو کنن مردم 80 درصدشون عادین و مام تو اون بیس درصد نیستیم پس از اونا میگم.فلذا دیدم که علت زندگی اگه فقط پول باشه باس خیلی رو شانسم حساب کرد که اوضاع رو اینطوری نمیشه چرخوند.گفتم به خودم داش من بهتره پولو بزنی تنگ محیط این بود که تصمیم گرفتم برم خارج یه کشور ایده آل مثه مثلا اسپانیا یا نشد دبی یا نشد نیوزلند و برا این موضو تصمیم گرفتم اول تنهایی یه سفر خارج برم دبی و رفتم و تجربه عجیب غریبی بود و یکسره به سعدی فکر میکردم که چه اوخمی داشته اونهمه سال پیش پای پیاده گز میکرده.بعدش که برگشتم دیدم نچ! خارج به مذاق ما ساز گار نیس و مهمترین علتش اینه که اینجا من کس و کاری ندارم و کلا باس با شانس برم جلو تازه اگه اقامت میگرفتم و باقی قضایا سنمم بالا تر از این حرفا بود که بخوام گوشه خیابون گلاب به روتون رو دیوار...یا مثلا فرتی ازم در بره و طبیعی باشه یا ...اینا بی تربیتیاش بود و خوباش اینکه بخوام هر روز صب کتت شلوار بپوشم و هی به زور بخوام یه کلوم فارسی حرف بزنمو با ایرانیایی که رفتار عجیبی دارن حشر و نشر کنم...یا برم لایسنس های جور واجور بگیرم این بود که فهمیدم من که تحفه ای نیستم اما این وضعم نمیتونم تحمل کنم و وداستان این شد که برا زندگی باس تو همین ایران اما تو یه منطقه توپ کار کنم و همینجام بمیرم و فقط برا صفا برم اونور اونم 6 ما یه با ر اگه پا بده.بیشترشم به خاطر این شد که دیدم شهرام کاشانی تو دبی اومده بود قاچاق عتیقه میکرد و اتفاقی مام سر میزش بودیم به واسطه یه دوستی که اونجا پیدا کرده بودم که خب این بیشتر برام دلیل شد.اما پول و محیط شد برام دلیل ولی آدما رو باس چی کا میکردم...مطمئا یه محیط خونوادگی همسایگی فامیلگی هم باس برا جلب آرامش باشه که همه بی تعلق همو دوس داشته باشن و تو منافع مشترک باشن اما...در نهایت دیدم این کارا رو اگه بخوام انجام بدم یا باس بشینم تو سفینه با سرعت نور برم مشتری و برگردم که وقتی میام 30 سال تو یه سال گذشته باشه و من پولی که تو بانک گذاشتم یه ساله اونقد سود بده که صفا یام که بچسبم به مسائل فرهنگی و از مسائل مادی به علتی که تهش به دستم نمیرسه احتراز.اینه که فهمیدم من دارم راهو اشتب میرم چون اگه قرار باشه آدم زندگیشو ول کنه بره درویش فرهنگی بشه خب اینهمه نعمتو خدا برا چی داده؟حالا گیریم شرایط تخمی...نباس تسلیم شد لهذا دوباره برگشتم سر خط اول که آدم برا پول زندگی میکنه یا برا رفاه یا برا علم یا برا عشق یا برا خدا یا برا قدرت یا برا اوخمش  و در نهایت تجربه ای که کسب کردم اینه:آدم زندگی میکنه که بالاخره همون مدینه فاضله رو داشته باشه یعنی چشماش اون چیزی رو ببینن که تو مغزش داره و به نوعی همون مثل افلاطون.حالا این یه راه دوطرفس که محیط زندگی یه آدم میگه تو مغزش چه خبره و تفکرات یه آدم میگه زندگی یه نفر میتونه چه طو باشه و این نکته آخر بود که من فهمیدم دلیل زندگی من اینه که یا از بیرون شرو کنم یا از تو واینکه بیرون نمادیه از تو این بود که فهمیدم دلیل زندگی من اینه که مغزمو و اندیشه هامو و کلا فکرمو درس کنم بعد بیرون خودش درس میشه.آخی..انگشتام شکل در نوشابه شد بس که تایپ کردم.بای

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:23 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

کامبوزیا....

 

نمیدونم چند بار یه پدر مادر وقتی بچه شون داره دنیا میاد به این فکر میکنن که اسمشو چی بزارن و وقتیم که انتخاب میکنن  و ازشون می پرسی چرا اینو میخوای بزاری رو بچه یگه:نمیدونم~~~ .من فکر میکنم پدر و مادر اولا باس یه ملاحظه هایی موقع انتخاب اسم داشته باشن و به ترکیب اسم و معنی اصلیشو و شخصیت نهفته تو اسم و .... دقت کنن.مثلا شما تا حالا دیدین اسم کسی پویا باشه بعد شلوار گشاد بپوشه و موهاشو  فرفری پش بلن بکنه؟...من که ندیدم اگرم هس نادره ...یا مثلا به نظر شما اسم هنری چرا برا خودشون میزارن؟برا چی فاطمه و زهرا اسم اصلی هایده و مهستی بود ....واقعا بایستی به شخصیت پشت یک اسم توجه کرد که بعدا بچت هرچی شد یه مقدارم به اسمش مربوطه.شما اسم بچتو بزار جنبون مزار بعدش ببین اصلا میره طرف رپ و فاز و فیوژن و ...یا مثلا بزار اوفلیا....بعد ببین میره سبزی پاک کن بشه؟...خیلی مهمه این انتخاب اسم.بعضی ها معتقدن باس اسم رو بزرگترا بگن مثه مادر و پدر عروس یا داماد که البته از اونجایی که دو شغال تو یک متر جا نمیشن مادر شوهر و زن با هم مختلف الرای اند داشتیم تو فامیل که کار داشت به طلاق میکشید.مادر اسم بچشو میخواس بزاره کیمیا و مادر شوهر میگفت محمد حسن چون نذر کرده بود.باور بفرمائید سر اینکه دو تا جاری یک اسم برا بچشون(اسم مادر مرحوم شوهراشون) بزارن با اینکه تقریبا دوره زایمان هر دو مساوی بود اما اون یکی سزارین کرد که هر طوری هس اسم بچه رو اول این بزاره...من مدتهاس که دارم رو این موضوع اسم و شخصیت تحقیق میکنم و فهمیدم هر اسمی تقریبا چه شخصیتی داره و نگاه جامعه نسبت بش چیه؟همینطوری میرم تو قضیه و نخ طرفو میگیرم دسسم.باور نمیکنین؟۴ تا اسم میگم نظرتونو بگین:حسن-کیارش-ام کلثوم-مرمر....البته من یه زمانی که فامیلای عجیب میشنیدم گوشام سیخ مید و بش فکر میکردم مثه:سرخکی-پیش پاره-پخ ته ... 

در نهایت من دلم میخواس تو یه سنی رسم بود اگه بچه میخواست بعد اسمشو عوض میکرد.میشه آیا؟نه.

تاریخ ارسال: شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 03:21 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

آدمو سگ بگیره جو نگیره...

آقا بسم ا... مونو با این مسئله می آغازم که دیروز هشتپلکو شده و یک تصادف ملو انجام دادیم که در بدو امر احساس نمودیم که تر زدیم رفته اما بعد که پیاده شدیم نموده شد که تنها پره رادیات است که در حال مالیده شده به؟اگه گفتین؟!!!! بله:رادیات است.لهذا دست پاچه نشده اول به وانتی مسبب(۹۰ درصد تصادفا مقصرش یا وانتیان یا موتوریا لعنت ا... علیه اجمعین ) چند فحش بره تو دلی داده و سپس ماشین را خاموش کردم.از اونجایی که اولین تصادف بنده محسوب می شد یه سری نکاتی رو تیکه پرونی میکنم.۱- آقا اگه از عقب ..بله..-بی معنی- مقصری.بی خودی چونه نزن فقط اگه دیدی یارو جلوییه ناشیه و تو هم زدی ته ماشینشو بالا آوردی هم باس خسارت خودتو بدی و هم بابا رو .من شانس اوردم وانت بود و مثه چنار سفت والا یا حضرت جرجیس.ثانیاوم اینکه تا افسر میخواد بیاد ماشینو بزن کنار یعنی دو تا ماشینو( یا سه یا چهار اما پنج تا اگه بود خودت بزن کنار و یه تیر تو مخت و تمام) و الا هرچی فحش از نه بدتره مردم میکنن تو چک و پاچت که هی عینه سپنج بالا پایین بری.نکته بعدی اینه که هیچ وقت فکر نکن زرنگی بلکم خدا میخواد یه حال با حال پر کره ازت بگیره داره خوب حال میده که بعدش از هفت جات بزنه بیرون.هر وقت دیدی آی دارم زرت و زرت لایی میکشم و از لا دست ملت در میرم بدون بالنسبه اون روز به F  رفتی تمام.در آخر اینکه وقتی کوبیدی اگه دیدی لب سپرت پریده خوشحال نشی و خدا رو شکر بگی و وسط اتوبان سجده بری.نه ببم جان .حداقل با احتساب یه تعمیر کار شوت که تو حال خونش ماشین برا صافکاری قبول میکنه و پسرشم شاگردشه و آب میوه هم برات میاره بازم باس بالا 100 تومن بیای داش من که اوف اوف میسوزه الان.چون من مجبوری دادم.در نهایت چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور؟ ها؟ بله ؟ @#$#@%%^&% ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 04:26 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

ANGER IS DANGER

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:05 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

غذای بیرون...چیز برگر فقط!

عرض شود که بنده همیشه میگفتم :آقا غذای بیرون آقاغذای بیرون.حالا شاید به خاطر فقط تنوعشا و لی یه مدتی فکر میکردم راجع به این غذای بیرون و اینکه چرا بیشتر از غذای دستپخت میچسبه و من میمیرم براش...دیدم برا من دو نکته مبرهن توکوم ا...-اولی اینکه خب یکی میاره یکیم جمع میکنه و ما فقط میریزیم تو سولاخ سرمون.دوم اینکه از یک منوی ۱۵ غذاهه تو پونزه تا حق انتخاب داری و اینم خودش یکی دیگه.بالکل از نظر محیطی خب حس تنبلی آدمو ارضا میکنه.

ای وای بر حال آنهایی که ذائقه شون جنرال بشه و هرچی بزارن جلوشون بگن به به..اینا باس برن همون کله پزی یه دست سیراب شیردون بزنن با سیر فراوون و ۵ تا آر او جی اچ گنده ...اما بنده بدجور فحش بی ناموسی میدم اگه پول بدم غذا زرتش قمصور باشه شما رو نمیدونم.یکی از محسنات غذا به نظرم تو فست فود سیبزمینی سرخ کردس که آی ملت من رازشو فهمیدم:برا اینکه مثه بیرون مغزش پخته در آد بیرونش برشته و نمکی باس اول خلالها رو ۵ دقیقه بزاری تو آب جوش بقله و صاف کنی و بعدش بسرخونیشون.حالا تو ممالک ک ف ر که میری میبینی هر فست فودی یه چیزی میده و اصلا نمیدونی با اینا باس چه غلطی کرد.

از لحاظ ذائقه خب ما ایرانی ها ۵ تا خورش داریم دو تا کباب دو تا ته چین و تو همشم پیاز و برنج پای ثابت قضیس و تو خونه ها ظرف یک هفته هی زرت و زرت جای اینا عوض میشه مثلا شمردین تا حالا چند بار کتلت ریختین تو خندق بلا؟

یه کتابی هس از نجف دریابندری به نام کتاب مستطاب آشپزی...نجف خفن اینو نوشته و ۵ تا مکتب آشپزی رو رو سفید کرده.جالبش اینه که معادل مواد غذایی فرنگی از لحاظ طعم به ایرانی رو رفته گشته پیدا کرده نوشته...مثلا اگه یه جا نوشته مواد لازم برای سوپولوقلیقالقه فرانسوی...روده غاز هندی با جگر سوسک حبشه...این رفته معادل این دو تا رو نوشته و گذاشته و در کل اینم از کار فرهنگی و معرفی کتاب

تا بعد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 05:02 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

تیکه پرونی..

 

الان که آهوی قلم را بر روی کاغذ جر واجر میکنم فکر میکنم بد نبود که مثلا یه سیم خروجی میدادن پس کله آدم مثه فیلم ماتریکس که تا یه هو یکی فکر کرد که طرف مقابلش تفاهم منطقی باش نداره حداقل سیم پس سر خیر ندیده شو بزنه پس سر بابا ببینه احساسشم همینه آیا؟ 

کلتا ما ملت عجیب تیکه پرونیم و این از بابت غنای فرهنگیمونه که خب هر عبدا...ی بلانسبت معنی بیت این خماهنگون که چون ریم آهنم پالود و سوخت...شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من ...رو میدونه و این داستان حدود هزار ساله که زرت و زرت تکرار شده.مثلا حافظ میخواد بگه :آقا تو یزد حال نداد برگردیم شیراز.میگه:دلم از ظلمت زندان سکندر بگرفت...رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.خب از لحاظ صنعت شاعری و بازی با الفاظ خوبه و در شان مرد خوف و دفنی مثه حافظ هس که اینجوری بگه اما واسه ملت ما یه بدآموزی هایی هم داشته.این فرهنگ کنایات هی اومده بالا و بعضی برهه ها تبدیل به کتاب شده و تو ملت مام دستشونو بد جور به دودره بازی احساسی باز کرده.مثلا شما باس وقتی یه نفر بات حرف میزنه هی یه فیدبک مغزی داشته باشی که ببینی این بابا متلک گفت یا نه!منظور این عمه فلان چی بود؟! ها/...جان..٫¤٪٪×، ...و مرافعه .البته ۹۰ درصد دعوا ها تو مخ انجام میشه و مشتش میاد سر زبون و متلک های ناموسی معمولا ...بله.البته بدم نبوده که ما ملت عادت نداریم مسقیم منظورمونو بگیم و بسکه ح..ش..ر اینو داریم که میون بر بزنیم و همش بیرون گود باشیم خب یه جورایی تیر تپر میکنیم موضوعو و کارمونو میکنیم.حالا این فیدبک متلک باعث شده که هی سوء تفاهم پیش بیاد و اگه دو کفه ترازو مساوی نشه تو یک انتفاضه کلامی یا قهر پیش میاد یا دعوا و شق سومی هم هس که بش میگن عملیات لبخند چرچیل.یعنی یارو رد میده تیکه رو و بعدا با مارموس بازی ننه طرفو عروس میکنه که یارو نفهمه از کجا خورده.خلاصش کنم ما نفهمیدیم چه طو میشه تو این وانفسا هیچکی نیست که داروی اخلاقی با کلمات بسازه...مثلا دونفر داره بینشون سوءتفاهم میشه.الانباس چی کا کرد.دو نفر دارن دعوا میکنن.باس چی کا کرد...یه یارو که داره ترک میکنه داره باز شرو میکنه...باس چی کا کرد.خلاصه یه کتاب ما در این زمینه ندیدیم.مثلا شما دیدین تو دانشگاهها دکترای محبت بدن.یا فوق لیسانس معرفت...به امیدش.در آخر بگم که اگه کسی متلک میگه فقط به خاطر ترسویی و عادتشه و دلیل دیگه ای نداره.متلک ماله آدمای شخصیت  فسقلیه .لاکم ولا بیش.

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:17 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

عقده...

 

اصلا من نمیدونم چرا خدا موقعی که گل آدم رو به پیمونه میزد اینقدر فلکسیبل ساختش که تا زرتی به بیس پن سال میرسن ملت هی همه چی رو اجازه میدن بیاد تو ...یعنی به اخلاق و روحیاتشون هی ملحقات اضافه میکنن و کنترلی هم یوخدور.بنده واقعا نسبت به این مثلا عقده و عقده شناسی پی اچ دی دارم و از بس که تحت هجوم انسانهای عقده ای بوده هستم بنده.حالا چرا؟.من معتقد شدم تو این زندگی وانفسا که آدم باس وقتی ظلم یا بی ادبی یا اجحافی دید بره فیالفور دست خدا بشه و یه سیخی به موضو بزنه که طرف همچی خوش خوشانش نشه اما...این وسط یه هو پام میره رو گاز و از رو طرف رد میشم و چون قبلا حساب همه چی رو کردم و یارو منگنه شده لذا به نسبت عقده ای بودنش سعی میکننه به کل اعمال افعال ما بپیچه و حسابشو صاف کنه.مام از آنجا که شیخ الشیوخ سعدی میفرماید...دهن سگ به لقمه دوخته به...به یه دوتا از لیچارای اینا جواب نمیدیم یا سیخایی که میزنن بلکم بخوابه اما آتیش تیز تر میشه مصداق همون شعر در پیت که میگه :اظهار عجز پیش مادر فلان ابلهی است.....اشک کباب موجب طغیان آتیش آتیشه....پس طبق تجربه جدید تصمیم گرفتیم بچه مار رو زنده نزاریمش و ننشو که کشتیم خودشم له کنیم یعنی چی؟من یه جمله حکیمانه ای دارم که میگم:آقا کار آخرو همون اول بکن...این جمله چراغ هدایت اینجانب گشت و اکنون هر ولدالزنایی که بخواهد بی خود و بی جهت به من گیر سه پیچ بدهد چنان نیشی به ایشان فرو میکنم که تا یک ربع چار چنگولی بماند و مثه خرچنگ گامی زده از جلوی دو چشمم درد بلا شود.اینطوری تو یه مجموعه که هستی همون اول ۲ تا دعوا میکنی و خلاص چون بقیه حساب کار دسشون میاد اما اگه نکنی بعدش وای ویلان!.مخصوصا اینکه طرفات یه مشت آدم عقده ای تو سری خور باشن که البته اینا خیلیم دوس دارن زود روشونو بات وا کنن که بعدش سریع بزنن تو را گ..و...ز ت که همی انگش به فلان بمونی و بعدش برن یه نفس عمیق بکشن که آخ جان خوب دیدیم (ر) بهش و تو باس تا صب تو جات غلط بزنی که کجای کارو اشتب کردی که اینطوری شد و درست برعکس فکر میکنی چون اون کار به علت بیماری روانی یه نفر صورت گرفته و هیچ ربطی به منطق نداره و فقط تو یه خواب شیرینو از خودت دریغ کردی ای نا...شی لا.حالا دیگه خرابیم.برم تا حالمو نگرفتن حالشونو بگیرم.آخه از شما چه پنهون عقده ای بودن یه مزایایی هم داره نه!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:59 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

زپلشک...

 

اوصولن(سر زبونی) این واژه دقیقا موقعی اختراع شد که اولین زن به اولین مرد گفت:مهریه مو میخوام....و بعدش البته اونقدر مرد گفت زپلشک زپلشک ...که زن گف:مهرم حلال جونم آزاد.در ادوار کهن همونطور که فرمودم این کلمه کاربردهایی داشته اما در حد روابط بین الملل نه بیشتر.مثلا روسا میگفتن آهای نصف ایرانو بکنین تو دهن ما و پادشاهان مقتدر اون موقع هم البته میگفتن زپلشک و زیر پتو یه شیشکی هم واسه نوشابش در میکردن ! و یا مثلا یارو قانقاریا میگرفته و طبیب که میومده بالا سرش میپرسیده یا طبیب اکنون که مرا کسالتی حاصل شده آیا به نظر تو نمیتوان شب با منزل همبستر شوم و اینجا طبیب میگفته زرتشتکوکالامانگا زپلشک...یعنی مغز طبیب گ ..و ..ز ..یده بوده اون محل.حالا در روزگار کنونی که ملت تیز شدن و هرکسی داره از ما ت؟حت  کرم سکنجبین میگیره دیگه دوره زمونه این کلمه ماسیده و کمتر پیش میاد که کسی کاری بکنه که بش بگن زپلشک چون الان یا کسی کاری نمیکنه یا اگرم بکنه و موضوع بیاد سطح کمتر از فوش خار دار نصیبش نمیشه .ولی....یه داستان جالب هس که میگه یه روز یکی میره یه جایی و میگه آقا ما فلان دنیا رو میکنیم تو بهمانش اگه بیاد طرف ما چون ما انواع چیزای بد بد داریم که هیچکی نداره و مثه دلر!(دریل) در و دیوارتونو سولاخ سولاخ میکنیم و ....که اینجا یه هو یه عده زیادی گفتن زپلشک اما بعد معلوم شد همچینم بیراه نمیگفته اما مهم این بود که بالاخره یکی پیدا شد خیلی جدی ملتو خر فرض کرد.یا مثلا همین سیلویا برلوس کو!نی که زن عوباماست دوغ خیار بش لب نداد و اونم رفت تو ایتالیانو و گفت زپلشک .زنکه ایکبیری سیا سوخته با اون شوهر آفتابش ..نداد که نداد.خودم الان میرم ده تا ماچ از دخترمو نوم میکنم تا فلانشون بسوزه...خلاصه مثکه مدتیه باز داره این واژه رو میاد و معمولا تاریخ نشون داده بعد از این واژه معمولا یا فوش خار داره یا جنگ!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 03:44 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

سوسک...

 

هرچی بگم اندر مناقب این کثافت نجس چندش کمه....کیه که نشناسش...من موندم اصلا اگه حضرت آدم میرفت تو دسشویی و برا اولین بار این موجود رکیک رو میدید ور میداشت میزاش دهنش یا به عنوان یک پت خونگی یه نخ میبس گل گردنش یام که یه جیغ بنفش میزد میپرید بالا سیفون...به هرحال من که هیچ کدوم از این کارا رو نمیکنم و به جاش رفتم مطالعه کردم که چه طو میشه مادر این موجود رو دعوت به شام کرد اینه که فهمیدم این یارو از پوستش تنفس میکنه لهذا فهمیدم که حشره کش کارش اینه که یه لایه میکشه به صورت لباس تیمبرلن چسب رو پوستش و یارو بنفش میشه...یادمه یه جا نوشته بود یه بابایی قطره سوسک کش ساخته بوده بش میگن این چه طو کار میکنه میگه:باس سوسکو بگیری بد دوقطره از این بچکونی تو چشش بعد ولش کنی چون کور میشه چیزی نمیتونه پیدا کنه بخوره اند دن هی دای!.گفتن بش که آخه انبلا یه جا میزنی با دمپایی خلاصش میکنی ...شیخ سخت بگریست و گفت:این هم میشه اونم میشه!...به هر حال بنده به محض روئیت یک فروند سوسک قجری ابتدا یک نفس عمیق کشیه اینجوری ههههه(خسس خسس)...هوووووووف...بعد مقداری مایع دستشویی توی لیوان مسباک! ریخته و سپس با آب مخلوط و خوب هم میزنکه و سپس بر روی سوکس! نگون سار میکنم و ایشان را همچون بی ادبی با آب شلنگ اونجاروبشور میدم میره تو سولاخ خلا!...البته قبلا که جوان بودم و عقده ای هرگاه که کسی با من بد صحبت میکرد همی به آن راحتگاه رفته و به ملازمت فندک و حشره کش سوسکی مر خویشتن کباب نمودمی که جز یک بیضی متساوی الساقین چیزی از وی باقی نماندی...القصه هنوز فکرم تو این موضوعه که بعد از اینهمه تجربه در خصوص این حیوون تازه دارم میفهمم بعضی آدما انگاری خدا اشتباه دولپی کرده و از روح سوسک تو تنشون مایه زده ...این آدما رو اینطوری میشه تشخیص داد که:۱ - سر پا ج...ی..ش میکنن تو حموم اونم ۲-سیگار میکشن و بعدش خلتشونو تف میکنن تو پیاده رو یا رو پارکت و بعد با دمپایی روش ماله میکشن ۳- دائم مشغول خاروندن فلان جاشونن و سپس دستشون رو بو میکشن ببینن تایم حمومه یانه؟ ۴- اینو بگم جان شما بالا میاری ۵- ترتیب صغیر و کبیرو با چشاشون میدن ۶...دیرم شد خدافظ

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:51 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

خواب...

 

یکی از چیزایی که بوروکراسی زندگی پشیزی الانه براش قائل نیست همین مسئله کذایی یس!.اصولا  من همیشه میگم آدم اگه (یا هر چیزی) اگه خوب بخوابه بعد میتونه قشنگ بلند شه کارشو بکنه.یه چیزی که هیچوقت این ایادی دور و بر ما نفهمیدن اینه که به این فکر کنن چطو میخوابن.مثه خرس؟مثه پر؟مثه سگ!؟...مثه آدم؟...انگیلیسیا میگن آدم باس مثه سنگ بخوابه مثه پر بلن شه منتها قمشه ای دکتر میگفت ما مثه پر میخوابیم مثه سنگ می بلند می شویم.راس میگه کچل خان.تازه یه ضرب المثل جاودانه دیگه که کلا به مضو بی ربطه اینه که خارجیا فکرشون تو کاره فلانشون تو بهمان اما ما فلانمون تو کاره فکرمون تو بهمان و قس علیهذا!.حالا مثلا بعضی وقتا سر کار که هستی و مثه یه حیوان وفادار خوابت میاد هی باسخمیازه بزنی و آب از ۷ سولاخت جاری شه و بگردی ببینی کجا میتونی یه چرت ده دقیقه بزنی.حقیقتش من یه دوستی داشتم که سر کار روزنامه رو دسسش میگرفت و همونطور عمودی میخسبید ده دقیق و بعدشارژ میرفت سر کار و معتقد بود چرت ظهر اگه ده دقیقه یه رب باشه مغزو ریست میکنه.من امتحان فرمودم عجیب استحاله کرد کسالت و خماری بنده رو.تو شیش و بش این موضوع بودم که علتش چیه و حتی تو دایره المعارف بریتانیکا نوک میزدم بلکم یه چیز علمی باشه که نشد تا اینکه این داداش بیسواد ما همین دیروز تو یه مجله زرد یه چیزی پیدا کرد که اتفاقی مارو در جریان گذاشت و فهمیدیم که خواب آدم یک سیکل سه مرحله ای داره و هر سیکل نود دقیقس و سنگینی خواب تو سیکل دومه و تو اولی پلکا میلرزه و خلاصه اطلاعات جالبی بود.امروز صب دیدیم ا ا کی ورد همان سیکل خواب بوده که در اینترنت سرچ کردیم و لینک مفید زیر یافت شد که جهت اطلاع دوستان ...بیا.. بگذریم به هر حال اصل مطلب واسه خواب این شعرش هست که کله صب میگه:

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی  یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی 

تقدیم به روح پرویز مشکاتیان

تاریخ ارسال: شنبه 4 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:04 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر