X
تبلیغات
رایتل

تجربیات حسن آقا...

باران-ان...(یادی از بلاگ قدیم)

سال ۶۸ بود که من آهوی قلم را در یک مدرسه راهنمایی بر دشت کاغذ می فشردم و این مدرسه تاریخچه عجیب و غریبی داشت و به تنها چیزی که شباهتی نداشت مدرسه بود.سالنهای بزرگ و اتاقهایی که دیوارش تا نضفه از سنگهایی فرش شده بود که پر از پستی و بلندی بود و اگر کاپشنت رو بش مالونده بودی قطعا بعد از ظهر در حال شنید فحش خار دار از پدر بودی  که چرا جرش دادی.توی کف سالنهای این مدرسه یک دریچه هایی بود که قفل نداشت و می شد درشو مثل در کنتورهای آب برداشت و توشو نگا کرد و کلا اینطور که با رفقا شمرده بودیم ۶ تا از این درها اونجا بود ولی هیچکس دونه شو نداشت از ترس ناظم زمخت مدرسه که بره اون درا رو باز کنه و توشونو ببینه.حیاط این مدرسه هم بسیار بزرگ بود و رو بروش یک باغی بود که میگفتن مال معتمد السلطنه و تیر و ترکه اش بوده و الان دولتیه و نشونش نرده های بلندی بود که طوری ساخته بودنش تا کسی نتونه ازشون بره بالا و من که متخصص بالا رفتن از دیوار راست و آتیش سوزوندن بودم اینو همون موقع فهمیده بودم.چه خیابونی بود دقیقا در یکی از ضلع های مجاور مدرسه٬ زیباییشو نمیشد توصیف کرد و الان کل اون منظره مرحوم شده به لطف تحولات لاکپشتی که گویا فقط موقع خراب کردن و تر زدن خرگوشی میشه.تو ماه خرداد این خیابون که پر بود از چهار ردیف درختای سپیدار فوق العاده بلند تبدیل میشد به یه دالون سبز و کلاغها هم در لابلای این تونل مشغول پاره کردن حنجره مزخرفشون و ریدن رو سر ملت بودن و کم نبود مواقعی که یک کلاغ نوک لوله شو هدف میگرفت رو کله یه بدبختی و ترررر.معمولا پاشو زنای چادری بدتر میخوردن جون وقتی تیر ان میخورد تو چادرشون  (باس یک لحظه اون لکه سفید  رو تو اون زمینه سیاه تصور کنین)از اونجایی که نمیتونستن درش یارن (اگه میفهمیدن که آقا کلاغه رو چادرشون یادگاری نوشته) چارش فقط تاکسی دربست بود یا شجاعت فراوان و برداشتن چادرو چپه سر کردن و درصورت داشتن مانتو روسری٬ برداشتن چادر. یکی از تفریحهای رفقا تو زنگ تفریح در زمانهایی که پشت پنجره مشرف به خیابون نشسته بودیم ظرف  سه سالی که من اونجا بودم نشستن پشت همین پنجره و رصد خیابون با چشم تا جایی که کار میکرد و مشاهده رهگذرانی که آماج حملات انفشان کلاغها قرار میگرفتند و گاها اطلاع رسانی به رهگذران شریف که :اوهوی ...روت ریده کلاغه و بعدش هر هر هر.خاطر نشان می سازد  خدا هم بعضی وقتها کلاغا رو تنبیه میکرد و جوجه هاشونو از اون بالا عین فلان مینداخت پایین ولی مگه کسی جرات داشت به این جوجه ها نزدیک بشه .نزدیک شدن همان و سولاخ شدن ملاج توسط نک یک فوج کلاغ مادر فلان همان .یه بار یکی از معلما که عربی درس میداد و دیر رسیده بود به طوری که همه تو کلاس بودن یه هو درو واکرد و آمد تو و یه راست رفت پای تختخه و وقتی فهمید که چرا بمب خنده تو کلاس منفجر شد که یک نگاهی به رویه شونه کت قهوه ایش انداخت.به هرحال در سال ۲ ماه انباران بیشتر نداشتیم و باس مواظب میبودیم و من یکی از تنها کسایی بودم که هیچوقت این لکه های ننگ به دامنم نشست چون دو تا درس گرفتم ۱- هیچوقت از جایی که مشکوک به ترمالیشدن هست عبور نکنم که تا حالا مفید بوده و ۲- هیچوقت فکر نکنم اگه مردم بهم لبخند میزنن به خاطر اینه که باحالم بلکم ممکنه علت چیز دیگه ای باشه.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:06 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب
نظرات (1)
پنج‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1388 09:40 ق.ظ
بهارآذر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه حساس!!!
پاسخ:
چه نکته سنج!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد