X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

تجربیات حسن آقا...

پارا دو ایکس

این روزها به هرچه می نگرم صدای سملقونیا میدهد.باید نگاهم را عوض کنم.عوض میکنم .منتها باز خودش را خیس می کند....

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:25 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 9 نظر

سوال مرعی ؟!


چه می کنید اگر سگی پای شما را گاز بگیرد؟

۱- پای سگ را گاز می گیرم.(تلافی درجا)

۲- آن پای دیگرم را هم می آورم جلو!(گذشت و صبوری)

۳- به سگ میگویم تو باید استخون گاز بزنی عمو جان! نه پای مردم.(روشنگری)

۴- زیر آب سگ را پیش یک گرگ میزنم تا برود و بجودش!(سیاست)


تاریخ ارسال: دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:48 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 13 نظر

تجربه مردانه...


اصولا ۹۰ درصد مردا وقتی کار دیگه ای برا انجام دادن ندارن(تپه نر-یده ای باقی نذاشتن!) زن میگیرن و این زن و شوهر بچه میارن وقتی که حرف دیگه ای برا گفتن ندارن.

تاریخ ارسال: یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:34 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

فاکتور تغییر...

وقتی میخوای یه چیزی رو تو خودت عوض کنی -حالا اضافه کنی یا کم کنی- باس خیلی حواست یه قانون نسبیت باشه.از اینیشتین! که بپرسی نسبیت چیه میگه:یعنی وقتی رو یه بخاری داغ نشستی یه دقیقه یکساعت میگذره و وقتی با یه ۲ختر خوشگل حرف میزنی یکساعت یه دقیقه.

تاریخ ارسال: شنبه 23 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:21 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 8 نظر

عاشقان خریت!

قانون اول فیثاغورث به قضیه حمار(خر) معروفه از اونجایی که میگه اگه یه خرو یه راس مثلث ول کنی که بره به اون راس دیگه، مسیر مستقیم رو میره یا به عبارتی کوتاه ترین مسیر بین دو نقطه خط راسته.

۶ صب در اومدم بیرون.یارو جلوییم به زور انگشتاشو از لای شیشه جلو در میاره فیلتر سیگارشو میندازه تو خیابون.قانون حمار میگه تو جاسیگاری خاموش میکرد راحتتر نبود؟

ساعت ۶:۱۵  پشت چراغ قرمزم که یه بجو(پژوی فارسی) چراغ قرمزو با یک گردش به چپ رد میکنه و یه موتوری که نزدیکه بزنه بهش و با اون سرعت تبدیل به انرژی بشه بهش فریاد میزنه که ما...٬٫¤ .قانون حمار میگه اگه ۱۵ ثانیه صبر کنه تا چراغ سبز شه و تو این مدت سی تا فحشم به خودش بده بازم هزینش کمتره!.

ساعت ۶:۳۰ رسیدم محل کارم.به خودم میگم اگه برم تو بازار بهتر از کارمندی نیست.۱۰ تا کار مختلف میتونم بکنم.قانون حمار ایندفعه چیزی نمیگه.فک کنم فکش درد گرفته!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:46 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

یک تجربه سکلت(secret)

امروز صبح که هوا نافرم ابری است.برعکس من سر حالم.باس برم آلمان زندگی کنم.نمیتونم برم. پس به خاطر اینکه دلم میخواد شما بتونین برین.میخوام یه معیار جهانی بدم دستتون.که آدما رو بشناسین.حالا این باشه قدم اول.شما باهوشترین.بقیش با شما.

اصولا دو جور آدم بیشتر نداریم.بعضی فلاسفه میگن مرد٬زن.اما من که حسن آقا باشم برام یه جور دیگس!

مثال:

حسن: آقا ما ۲ هفته رفتیم ژاپن٬صفا!(بلوف عمدی!)

دسته اول:پوزخند و سپس ...میگه ژاپن!اونجا مغولستان بوده رفتی داداش..

دسته دوم:ابرو ها رو میده بالا و سپس ...اتفاقا ما هم دو هفته رفته بودیم جزائر ماداگاسکار پیش نوه عمه ام...(ادامه  بلوف!)

گروه ۱: تو رو تا سطح خودش میکشه پایین!

گروه ۲:خودشو تا سطح تو میکشه بالا!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:42 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

سلام بر nafsss

امروز یه ضبط نیم سوزو فروختم به یه همکارم ۵ تومن و با همون ۵ تومن رفتم ضبط سالم اون یکی همکارمو خریدم گذاشتم رو ماشین.یه ویز ویزی میکنه ولی برا ما بسه!.توضیحش مفصله!.ولی آی حال داد.یه چیز جالبی که کشف کردم اینه که الان 3 ساعت گذشته و من سوسک نشدم!جل الخالق...

تاریخ ارسال: دوشنبه 18 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:13 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

الان ۱۳۸۸ ته چون...!

- من میخوام بخوابم خوابم نمیاد٬ میخوام نخوابم خوابم میبره!

- میخوام فیلم نگا کنم بقیه میخوان کارتون ببینن  !

- ایمیل اومده برام٬ باز میکنم توش نوشته وا-یا--گرا ..

- سر صبح به همکارم سلام میکنم سلامش مثه خرناسه گاومیشه یک ساعت بعد که میاد تو دفترم مثه بیانسه میگه :سلام !

- ساعت ۷ پامیشم برم سر یه جلسه مهم و وقتی میرسم به خیال خودم یه ربعم زودتر میفهمم ساعت یکساعت کشیده جلو و من باس جواب خنده فراشو بدم به ریشم!

- میایم به یاد دوران کودکی بزنم رو اف اف همسایه در برم .میزنم.چند دقیقه بعد همسایه زنگ اف اف ما رو  میزنه و میگه خجالت نمیکشی خرس گنده! بعدا از آیفون تصویری متنفر میشم!

-  جواب مسیج های لوس رفقا رو میدم.سوار ماشین میشم.میرم سمت خونه.پنچر میکنم.آچار ندارم.یام که نیست.کنار بلوار پارک میکنم.میخوام زنگ بزنم داداشم .شارژ ندارم! باس منت مردمو بکشم .سر ۲۰۰ تومن!

- طرف لندکروز داره خونه نداره ..همسایه ما پراید داره با سی تا آپارتمان! خاک برسرم .یعنی من به این مخلوط ضد بشر حسودی میکنم.؟! سال ۸۸ ته! بعله که میکنم!

- وسط راه پله های طبقه پایینم .یه هو یادم میره برا چی میخوام برم پایین.مکس میکنم.بر میگردم بالا.یادم میره کجای خونه واستاده بودم که اونجا تصمیم گرفتم برم پایین.اگه یادم میومد میرفتم همونجا و به ایین فکر میکردم!.ولش میکنم!

- برا ماشینم ام پی تری پلیر میخرم.بهترینشو.کلاریون اصل.خوشحالم.داداشم میگه ام پی فور پلیرشم  اومده!

- یه کتاب از سلین میخونم یه کتاب از احمد محمود یه کتاب از سعدی یه کتاب از آرتور میلر.همیطور الکی!آدامس چشم!

-وبلاگ میزنم! دوباره!ببینم ملت چی میگن؟!!!

تاریخ ارسال: یکشنبه 17 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:41 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

به عمل کار بر آید...

در شب جمعه روز فلان درست در ساعتی که فلامینگو ها در آفریقای جنوبی از خواب بیدار شده بودند و در منهتن ملت نهار میخوردن و در اینجا ساعت ۱۲ شب بود بنده مسلح به یک عدد انبر دست و سیم چین و اخوی گرام هم مسلح به یک جفت دست خالی و کاپشن سیاه از خونه زدیم بیرون به این نیت که بریم جفت بلندگوهای مدرسه مذکور رو از ریشه در بیاریم .یک نکته ای رو که باس بگم و تو متن قبل یادم رفت این بود که کلانتری مرکزی شهر ما درست در حدود ۵۰۰ متری از محل فاشیستهای تعلیم و تربیت قرار داشت و همین خودش واسه ما کلی بود  و از اونجا که میگن مطمئن ترین جا برای دزدی کنار دیوار کلانتریه زیاد روش زوم نشده بودیم و البت که احمق بودیمز.با گامهایی استوار از لرزش به سمت مدرسه جلو رفتیم و تو این فکر بودیم که چطوری خودمونو برسونیم رو پشت بومش که با توجه به ضربتی بودن نقشه قبلا فکرشو نکرده بودیم و بحث میکردیم که آق داداش قلاب بگیره و من از نرده های مدرسه بگیرم و برم بالا-ببین کار دوتا آدم تحصیل کرده رو برا یه چیز ساده به کجا رسونده بودن-که یه هو نردبانی رو که اداره گاز زحمت کشیده و برای همه منازل نصب کرده به صورت آلتی مشعشع تابان در دیده هر دوی ما منور شد.بله.علمی گاز.لهذا بدون یک چیکه وقفه بنده به داداش فرمان کشیک داده و با بالا رفتن از علمی و خر کش کردن خودمو رسوندم بالا پشت بوم و بلافاصله رو زمین خابیدم که بعثی ها نبیننم.اینجا باس بگم که راس میگن دزد بیشتر از صاب خونه میترسه چون خودم نزدیک بود لوزه هامو قورت بدم.سینه خیز به سمت بلندگو خواستم برم که دیدم لباسام به F میره برا همین به حالت دولا خودمو رسوندم به بلندگوی شیپوری ولدالزنا و کابلشو بریدم اما دیدم خب فردا باز میان وصلش میکنن در دوسوت و به فکرم زد که اصلا کل بلندگو رو بکنم و برا همین یه کم باش ور رفتم و دیدم ای جان کل دل و روده پشتش با پیچوندن وا میشه و یه ده دوری چرخوندم و وا شد و اون یکی رو هم همینطور در حالی که چراغ اتاق فراش روشن بود و اگه صدایی در می اومد و میامد بیرون قطعا از شانس ما قزوینی در می اومد و من در طول این مدت با وجود سردی هوا عرق از سرو کلم میریخت و حالی بود بس عجیب که اندر وصف نگنجد.خلاصه به همراه محموله اومدم به سمت لبه دیوار که دیدم ای دل غافل یه ماشین کلانتری داره از دور میاد و حتی به فکرم نرسید که زندم و در جا درازکش شدم و به خودم و جد و آبادم فحش میدادم .صدای لاستیکاشو شنیدم که داشت نزدیک میشد و درست جلوی دیواری که من بالاش بودم واستاد و من در اون لحظه واقعا مسلمون شده بودم و نذر میکردم فرت و فرت غرا.و گفتم گرفتنمون.اما بعد از یک مکث 2 ثانیه ای باز را افتاد و رفت(علت وجود یک عدد سرعت گیر بود!).هرچی اخوی گرام رو با پیس و فیش آلارم دادیم صدایی در نیومد و رفتم لبه و پایینو نگا کردم و دیدم ایشون بی ایشون-بعدش فهمیدم ماشین پلیسو که از دور دیده کلا رفت تو جوب(یعنی به فلانم که داداش بالا دیواره)...و بنده با تشویش فراوان در حالی که ته بلندگو ها در جیب های کاپشن بود از علمی اومدم پایین و به حالت یورتمه به سمت خونه را افتادم و با ورود به خونه تازه فهمیدم که نفس هم میکشم.خلاصه ته بلندگو ها رو با توجه به اینکه پپه بودم و فکر میکردم ممکنه همسایه ها منو دیده باشن و فردا پلیس بریزه تو خونه! به صورت چند قطعه در آوردم و ریختم سطل آشغال و عملیات اینگونه به پایان رسید.اما رسید آیا واقعا؟.نه چون فردا ساعت 10 صبح فراش مدرسه با پسرش اومدن در خونه ما و ته بلندگو ها رو مطالبه کردن و من از ته مغزم شبیه کلمه معععععع شده بودم .هرچند نتونست ثابت کنه و با اوقات تلخی رفت اما بعدا ها کاشف به عمل اومد که داداشی جان صبح همون روز شخصا به مدرسه مذکور مراجعه کرده بودند و با دادن فامیلی و آدرس که ما فلانی هستیم و فلان جا میشینیم و بد مصبا کمش کنین  یه دعوای حسابی تو دفتر مدرسه را انداخته بودن و یک کلامم یادشون رفته بود که به من الاغ تر از خر موضوع رو بگن و ابن موضوع رو دقیقا وقتی من بالا پشت بوم مدرسه بودم یادش میاد اما با کاری که من کردم اخم نکرده بود بگه تا اینکه بعدا ها در یک حالت وجد عرفانی گفت و الان هم زندس.الان 7 ساله که بلندگوهای جدید مدرسه پشت به خونه ما نصب شده و یک کوچه ما رو غیابا دعا میکنن و همین فکر کنم برا کفاره گناه ما بس باشه و احتمالا الان یه 50 متر زمین تو بهشتم سرقفلی به نام برادران شیر دل مثبوت میباشد.وا...یغفر الذنوبنا.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 09:07 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

میشن ایمپاسیبل!

...یه مدرسه جلو خونه ما بود و هنوزم نکندنش!...که دبستانی دخترانس ....هر روز صبح یه عالمه فرشته فینقیلی میرن تو با دندونای موش خورده و صدای جیرجیرشون صبحها مثل صدای گنجیشکای تو درختای سپیدار باغ معتمدالسلطنه است که من هیچ وقت ندیدم ولی معتقدم وجود داره...درست پشت این مدرسه یک راهنمایی دخترانس پر از دخترای از جشن تکلیف رد شده سرتق که از صبح تا شب در حال جر دادن گلوی ناظم مدرسن اما مشکل کار اینجا بود که ناظم محترم یاد گرفته بود به جای جر دادن گلوی مینیاتوریش بلندگوی مدرسه و فلان همسایگان بی گناه رو جر بده و ما که معمولا شبا دیر میخوابیدیم مجبور بودیم راس ۷ کلمونو از زیر پتو در آریم و به هرچی تعلیم و تربیته فحش چارواداری بدیم و حرص بخوریم تا مراسم صبحگاه پادگان دخترانه بتول فنتول تمام شود(خدا میدونه چند بار زنگ زدیم مدرسه راهنمایی تذکر دادیم!-هرچند دبستانه هم ذله مون کرده بود اما خب چون پر جوجه بود اهمیت نمیدادیم اونقد).از اونجایی که ما ایرونی جماعت فقط در یک ثانیه مانده به انفجار است که وارد عمل میشویم ما هم (من و آق داداش) تصمیم گرفتیم یک مادری...نه ...یک عمه ای(آها این خوبه) از بلندگوهای این راهنمایی استاد کنیم و نقشه کشیدیم واسه ساعت ۱۱ شب که شهر سوئیچ میشد رو شهر ارواح....(نمیدونم بگم چی کردیم-بد آموزی-؟یا نه؟..باس برم یه گل رز پر پر کنم ....بر میگردیم ایشاا...)

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 06:53 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

حسن حساس باید...

حلاج بر پای دزدی بوسه زد  . یاران سخت بگریستند تا آنجا که یز ابو فشفشه را دلش ریش میشدی اگر دیدی. گفتند سی چه کردی این بوس را  ؟  حلاج صدایش را داریوشی نموده و فرمود:این دزدک هرکه بود به کار خویش تمام بود و حتما چنان خوف و دفن بودی که بر دار رفتی.منثور هم بر دار باید.منثور تمام باید.

تاریخ ارسال: دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 05:58 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 0 نظر

ازت متنفرم سوراخ فوری!

سالهاس که هر جا میرم باد این سوراخ فوری رو بر میداره میندازه جلو پام و من هر چی از روش برک دنس میزنم بلکم نیفتم توش محاله..

پری روز تو شرکتم داشتم با تلفن با یه دوستی خوش و بش میکردم که یه هو یه صدای خش شنیدم و رو کلمه ای (فلان) ترمز کردم چون فکر میکردم در شرکتو بستم و پدر گرامی چه طور اومده بود بالای سرم؟ تو اون ۱۰ ثانیه که ما به هم زل زده بودیم سوراخ فوری به من می خندید.

تو مجلس مهمونی نشستیم.یکی از اقوام از آمریکا اومده.بعد ۲۰ سال.همه سعی میکنن نشون بدن اگه تو رفتی آمریکا مام اینجا فرهنگمون بالاس .مودبن .زیاد.سر میز نهاریم.سوپو طوری میخورن که انگاری دارن اکسپکتورانت میریزن تو حلقشون.خلاصه آخ و اوفی تو رفتاراس.یه هو تو صحبتا یکی میگه:این حسنو باس براش دیگه زن بگیرین...حیف بچس!!و قوم فرنگ رفته میگه:باس براش یه زن آمریکایی بگیرن !! و من میخوام بگم :بابا زنای آمریکایی آدمو بیچاره میکنن! اما نمیدونم چرا بیچاره رو نمیگم ..و سه ثانیه سکوت میشه و سپس باز صدای قاشق چنگال بلند میشه...سوراخ فوری انگار تو دهنمه...میجومش!

سر کلاس زبانم.دوم راهنمایی.مدرسه تازه سازه.بوی چوبای میزا هنوز تو کلاسه.معلما انگار بهشون یه امتیاز خفن داده باشن که گذاشتن بیان تو مدرسه نو درس بدن خر کیفن.معلم زبان ما به تند حرف زدن و جویده جویده گفتن کلمات معروفه!.من علاقه به نقاشی دارم.تند حرف میزنه و من حوصله تمرکز ندارم.با خودکارم شروع میکنم یه کاریکاتور کشیدن.تو گل آقا دیدم.اون داره میگه(بعدا فهمیدم-بعد از اینکه خورد پس کلم!) بچه ها ی عزیز(بچای زیز) من میخوام که(م میخا که) یه  جدول کلمه ترکیب بکشین (ی ادول کمه ترکی بکشن) و درس دیروزو بنویسین( حدس بزنین) و یه هو رو میکنه به من که:باریکلا این پسر ببینین چه سریع شروع کرده و مثه قرقی میاد دفترمو از زیر دستم میکشه و میگیره بالا...سوراخ فوری رو دفترمه! .چک و لقد!.


تاریخ ارسال: یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:58 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

غمباد...


با توجه به سیر صعودی تو-اوخ-ماتیک بودن اکنون زندگی و همچنین روند رو به رشد قند خون اینجانب که باعث می شود صبحها چشم هایمان آلبالو گیلاس بچیند باستحضار می رساند اگر یکوقت بلایی سر این جانب بیاید بای نحو کان بنده نه تنها دیگر از همه چی قهر خواهم کرد بلکه یکی از کلیه هایم را هم فروخته و مبلغ آنرا به یکعدد جاهل  ملس داده و از او تقاضا خواهم کرد کارهایی را که خودم نتوانستم انجام دهم یا نیمه کاره رها شده است تمام کند. این خط ـــــ اینم نشون *
تاریخ ارسال: شنبه 9 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:17 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

باران-ان...(یادی از بلاگ قدیم)

سال ۶۸ بود که من آهوی قلم را در یک مدرسه راهنمایی بر دشت کاغذ می فشردم و این مدرسه تاریخچه عجیب و غریبی داشت و به تنها چیزی که شباهتی نداشت مدرسه بود.سالنهای بزرگ و اتاقهایی که دیوارش تا نضفه از سنگهایی فرش شده بود که پر از پستی و بلندی بود و اگر کاپشنت رو بش مالونده بودی قطعا بعد از ظهر در حال شنید فحش خار دار از پدر بودی  که چرا جرش دادی.توی کف سالنهای این مدرسه یک دریچه هایی بود که قفل نداشت و می شد درشو مثل در کنتورهای آب برداشت و توشو نگا کرد و کلا اینطور که با رفقا شمرده بودیم ۶ تا از این درها اونجا بود ولی هیچکس دونه شو نداشت از ترس ناظم زمخت مدرسه که بره اون درا رو باز کنه و توشونو ببینه.حیاط این مدرسه هم بسیار بزرگ بود و رو بروش یک باغی بود که میگفتن مال معتمد السلطنه و تیر و ترکه اش بوده و الان دولتیه و نشونش نرده های بلندی بود که طوری ساخته بودنش تا کسی نتونه ازشون بره بالا و من که متخصص بالا رفتن از دیوار راست و آتیش سوزوندن بودم اینو همون موقع فهمیده بودم.چه خیابونی بود دقیقا در یکی از ضلع های مجاور مدرسه٬ زیباییشو نمیشد توصیف کرد و الان کل اون منظره مرحوم شده به لطف تحولات لاکپشتی که گویا فقط موقع خراب کردن و تر زدن خرگوشی میشه.تو ماه خرداد این خیابون که پر بود از چهار ردیف درختای سپیدار فوق العاده بلند تبدیل میشد به یه دالون سبز و کلاغها هم در لابلای این تونل مشغول پاره کردن حنجره مزخرفشون و ریدن رو سر ملت بودن و کم نبود مواقعی که یک کلاغ نوک لوله شو هدف میگرفت رو کله یه بدبختی و ترررر.معمولا پاشو زنای چادری بدتر میخوردن جون وقتی تیر ان میخورد تو چادرشون  (باس یک لحظه اون لکه سفید  رو تو اون زمینه سیاه تصور کنین)از اونجایی که نمیتونستن درش یارن (اگه میفهمیدن که آقا کلاغه رو چادرشون یادگاری نوشته) چارش فقط تاکسی دربست بود یا شجاعت فراوان و برداشتن چادرو چپه سر کردن و درصورت داشتن مانتو روسری٬ برداشتن چادر. یکی از تفریحهای رفقا تو زنگ تفریح در زمانهایی که پشت پنجره مشرف به خیابون نشسته بودیم ظرف  سه سالی که من اونجا بودم نشستن پشت همین پنجره و رصد خیابون با چشم تا جایی که کار میکرد و مشاهده رهگذرانی که آماج حملات انفشان کلاغها قرار میگرفتند و گاها اطلاع رسانی به رهگذران شریف که :اوهوی ...روت ریده کلاغه و بعدش هر هر هر.خاطر نشان می سازد  خدا هم بعضی وقتها کلاغا رو تنبیه میکرد و جوجه هاشونو از اون بالا عین فلان مینداخت پایین ولی مگه کسی جرات داشت به این جوجه ها نزدیک بشه .نزدیک شدن همان و سولاخ شدن ملاج توسط نک یک فوج کلاغ مادر فلان همان .یه بار یکی از معلما که عربی درس میداد و دیر رسیده بود به طوری که همه تو کلاس بودن یه هو درو واکرد و آمد تو و یه راست رفت پای تختخه و وقتی فهمید که چرا بمب خنده تو کلاس منفجر شد که یک نگاهی به رویه شونه کت قهوه ایش انداخت.به هرحال در سال ۲ ماه انباران بیشتر نداشتیم و باس مواظب میبودیم و من یکی از تنها کسایی بودم که هیچوقت این لکه های ننگ به دامنم نشست چون دو تا درس گرفتم ۱- هیچوقت از جایی که مشکوک به ترمالیشدن هست عبور نکنم که تا حالا مفید بوده و ۲- هیچوقت فکر نکنم اگه مردم بهم لبخند میزنن به خاطر اینه که باحالم بلکم ممکنه علت چیز دیگه ای باشه.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 08:06 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

تعریف آقای خدا...

همه تشکیل شدیم از گوشت و پوست و خون و ...باز همه اینها تشکیل شده از سلول و سلول در اصل ماده است و ماده هم تشکیل شده از مولکول و مولکولها هم از اتم ها تشکیل شدن و اتم ها از الکترون و پروتون و نوترون و الکترونها از کوارک ها تشکیل شدن و کوارکها هم ریز ترین ذره انرژی ان و اینها از قدیم بودن و الانم هستن و در آینده هم خواهند بود و معلوم نیس از کجا اومدن و معلومم نیس به کجا میرن نه دنیا اومدن و نه میمیرن و نه عمر و سن میشه براشون قائل شد و نه دیده میشن در حالی که همه جا هستن و تمام کهکشان از اونا تشکیل شده...برگرد ببین همه اینا تعریف خدا نیست؟

تاریخ ارسال: چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:46 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 0 نظر

لاکپشت خر!

لاک پشت و دو مرغابی در بیشه ای با هم دوست شدند.گاه پرواز مرغابی ها رسید.لاک پشت که به آنها عادت کرده بود با تضرع و زاری از آنها خواست که او را هم با خود ببرند .و قرار شد که دو سر چوب را دومرغابی به دهان بگیرند و لاک پشت هم وسط آن را به هکذا.در بین راه لاک پشت مونث خوشگلی رو روی زمین دید و داد زد :جیگر تو بخور... دهان گشاد گشودن همان و ازچوب جدا شدن همان! و به سمت زمین سقوط کرد.در راه با خود گفت :اشتباه کردم هر طوری که شده باید جبران کنم  بعد گفت: باید تا آخرین نفس تلاشم را بکنم  بعد گفت : خواستن توانستن است بعد گفت : در نا امیدی بسی امید است  بعد گفت : پایان شب سیه سپید  است  بعد : تیکه تیکه شد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 10:15 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

یاد ایام گذشته...

در عنفوان چکامه پدر سوخته بازی های نوجوانی روزی از روزها پس از قیلوله نیمروزی مکشوف شد که بیل مکانیکی شهرداری جهت عملیات گاز رسانی به در و دهات ما با یک عدد تراکتور بیل مکانیکی دار!جلوی منزل ما را به عمق ۲ متر حفر نموده و با یک تیر ۲ نشان هم زده بود و رفته بود بالا بیلش و شاخه های درختی رو که به سیم های برق گیر کرده بود زرت و زرت اره کرده بود و کلی شاخ و برگ تو کوچه جم شده بود و در آنی به سر کچل اینجانب زد که برگها را بر روی چاله فوق نهاده بلکم یه بنده خدایی بیوفتد توش و دک و دهنش سرویس شود و ما کلی خر کیف شویم لهاذا هوا که تاریک شد عملیات فوق را به منصه ظهور رساندیم و چشمتان روز بد نبیند که هنگام صبح برای خرید نان به زور دگنک از منزل خارج و کورمال کورمال همچون تاپاله ای تهی از شعور گل سرخ در اندرون چاله بیوفتادیم و ....فهمیدم ضرب المثل چاه نکن بهر کسی یه فولکلر واقعیه!

تاریخ ارسال: دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 07:47 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

زمان گذشت و ساعت ۴ بار زرت و زورت کرد...

سال ۱۳۲۰ بابا بزرگ:




از جاش بلند میشه و میشینه .دستاشو میکشه ٬صدای انگشتاشو در میاره و خیره میشه به پنجره.نور خورشید خیلی تند افتاده از پنجره روی قالی انگار که نور از قالی داره میره بیرون.پنجره چوبیه با زهوارای آبی.گرمای  روی قالی یه جورایی به صورتش میشینه و تخت پشتش یه مورمور خفیف میکنه.از بیرون صدای گنجشکا میاد که دارن باز باهم غیبت اول صبحشونو میکنن.لحاف رو از رو پاش  کنار میزنه و پامیشه.میاد جلو در حیاط وا میسته و این پا اون پا میکنه تا دمپاییاشو پاش کنه.آروم آروم لخ لخ کشان میره سمت حوض وسط حیاط .یه ماهی قرمز جست میزنه زیر آب.دستشو میکنه تو آب خنک و یه کف دست آب میزنه به صورتش.دلش حال میاد.دوزانو میزنه و تصمیم میگیره بازم از این آب خنک زیر این آفتاب داغ اول صب لذت ببره.نگاش میفته به درخت انجیر.پشت انجیر یه سپیداره که برگاش عین پولک تو نور آفتاب رنگ به رنگ میشن.افق پیداس.یا علی میگه و بلند میشه.بر میگرده سمت در .از هوایی که به صورتش میخوره و آفتابی که به پشتش میتابه کیفور شده.دوباره از پله ها بالا میره و ازتوی طاقچه اتاق عینکشو بر میداره و میزنه به چشش.از در دیگه میره تو حال.مادر بزرگ و بچه ها پای سفره نشستن و سماور از رو کلش بخار بلند میشه.آروم میاد سمت سفره.بوی مربا میزنه تو دماغش.یه پس گرنی یواش میزنه پس کله اکبر که بره کنار تر تا اون بتونه پهن شه سر سفره.مادر بزرگ استکانو تو آب داغ پیاله میگردونه و آبو خالی میکنه تو کاسه مسی تنگ دستش .چای میده بهشون...صبحانه تموم شده.بچه ها سر سفره نیستن.آقا بزرگ کت و شلوار قهوه ای شو پوشیده.کلاه شاپوی آهار دارشم گذاشته.یه نگاه به ساعت جیبیش میندازه و دس میکنه تو اون جیب دیگش.یه تومن واسه خرجی میزاره رو سنگ جاکفشی.صداش میپیچه که :زن پولو گذاشتم اینجا و گلوشو صاف میکنه.میره سمت پادری و درو باز میکنه.کوچه عجیب ساکتو دلندشته.حاج ممد دم مغازش تو دیدرسه نگاهه..قدماشو میزاره رو موزائیکای خاکستری کوچه و تصمیم میگیره تا مطب یه سیگار اشنو دود کنه...



سال ۱۳۵۵ بابا :



رو تخت فنریش جابجا میشه .دلش نمیخواد بلند شه.بوی پیپ تو اتاق میزنه تو دماغش.کرکره ها کشیدس اما یه نورتند انگار که بخواد کرکره رو ذوب کنه داره میزنه تو .چشماشو نور میزنه .یه غلت برعکس میزنه و پشت و رو میشه تا نور چشاشو کمتر بزنه.تورخت خواب جابجا میشه و عضله هاش خون میگیرن.نگاش میفته به پوستر دمیس روسوس رو دیوار و پایین ترش یه ضبط با دوتا باند چارگوش بزرگ اندازه یه جعبه میوه .مارک AIWA  ضبط تو نور صبح برق میزنه.پاهاش که از زیر پتو زده بیرون خنکن.میکششون تو و یه نگا به ساعت میندازه  8 . از رو تخت بلند میشه و میشینه لبه تخت.با نوک ناخن دستش پوست اون یکی دسشو میخارونه و بعد با همون دست نخ کرکره رو میکشه .نور میپاشه تو اتاق.کاغذ دیواری کرم-شیری رنگ  میگه سلام.نوار کاستای جورواجور میگن سلام.در کمد لحاف تشکا و لباسا و سایر که بازه میگه سلام.بلن میشه.هوس یه سیگار زده به سرش.از رو میز بغل شطرنج یه پاکت بر میداره.یه نخ روشن میکنه و دودشو میکشه تو.یه ثانیه نگه میداره.میده بیرون .دود تو نور خورشید آبی میزنه.میره سمت پنجره.خودشو تو شیشه یه لحظه میبینه.موهاش شکسته.براش مهم نیس.پنجره رو باز میکنه و یه هو هوای خنک صبح با صدای بچه ها که سر سوار شدن به دو چرخه دارن با هم جیرجیر میکنن میشینه یه گوشش.چشاشو ریز میکنه.مادر ته حیاط جلوی در داره با زینب خانوم زن همسایه یه چیزایی میگه . هر دو پیرن و خمیده اما خندون.دستای مادر از دور هم مشخصه که آرتوروزه.یه پک دیگه به سیگار میزنه و تو جاسیگاری خاموش میکنه.از در اتاق میاد بیرون.میپیچه به چپ تا برسه به در حیاط .یه هو یه صدای تیک میاد و بعدشم خنده.محموده که با دوربین لوبیتلش ازش عکس میگیره.بابا میخنده و بهش میگه تخم جن با این قیافه؟... و به قیافه خودش فک میکنه که موهای مجعد بلند شکسته با سیبیلای دسته دوچرخه ای و ریشای چپه تراشو زیرپوش رکابیو بیژامه.چه شود؟بر میگرده تو و میره سمت دستشویی که سر و صورتشو بشوره.خونه رو چن سال پیش خراب کردن و آقاجان یه خونه نو ساخته.تو این خونه 3 تا دسشویی هس.و دو حمام.بابا صبحونه نخورده.اما شلوار جینشو پاش کشیده و داره دکمه های پیرهنشو میبنده.دکمه پایینشو که داره میبنده چشش میفته به مارک ZICO رو شلوار.به خودش میگه:از آهن یا برنج یا مس؟بابا تو نیروگاه کار میکنه و هرچیزی براش جنبه فنی داره و یه جورایی خوشخوشانش میشه که برا هرچی علت بتراشه...ساعت 9 شده و یه روز تعطیل که باس بره خونه عباس اینا آخه دیشب قرار گذاشتن برن باغای بیرون شهر گردش و تفرج.


سال 1388 خودم:



قلبم تند میزنه.آب دهنم خشک شده.همچین گنگ و بیدار میفهمم که خوابم اما تو خواب مسئول آموزش دانشگاه با اون لحجه مزخرف و قیافه مردنیش میگه: تو هنوز فارغ التحصیل نشدی و 6 واحد دیگت مونده و من مرگم گرفته که نه دیگه وقت اضافی دارم و نه پولشو.عجیب دلشوره دارم که یه هو صدای مادر از خواب بیدارم میکنه:پاشو ساعت شیشو نیمه.چشامو نیمه باز میکنم و یه نگای سریع به مادر میندازم و در جا به همه چی تو دلم لعنت میفرسسم.دلم میخواد بخوابم.با خودم حساب میکنم میتونم یه ربع دیگه بخوابم و بعدش پاشم.اما از استرسی که خواب نمونم تو همون یه ربع خواب از کله ام میپره.مثه مربایی که به نون بمالن چسبیدم به رخت خواب و کنده نمیشم.تو اتاق تاریکه انگار ساعت 4 صبح باشه.هنوز غریضه ام به این خونه آپارتمانی عادت نکرده .به خودم میگم باس یه کاری بکنم و میدونم که کاری نمیشه کردوقبلا صد بار بش فکر کردم.به زور از جام بلن میشم. تنم از سرما مورمور میکنه و فکر میکنم این ضعف به خاطر سیگارای زیادیه که دیشب جلو فیلم دود کردم.رگ گردنم یه کمی گرفته.به دردش میگم واسا سرمو بگیرم زیر شیر آب گرم دسشویی تا بشورمت بری.بلند میشم.پارکتای کف خونه یخه و به سرعت دنبال یه جف دمپایی میگردم .پام میخوره به لیوانی که توش سیگار خاموش کردم و قل میخوره با صدای بلن میره محکم میخوره به میز تلوزیون.نمیشکنه اما بابام با صدای دورگه و خش دار میگه چی بود.جوابشو نمیدم.تو راه پله هاس و داره میره پارک.به کار من کاری نداره و میدونه که من دارم راه خودمو میرم.دلم براش میسوزه.میدونم همیشه نگرانه ماس.میرم سمت دسشویی.بیست ثانیه بعد بر میگردم.پیرنمو از رو جالباسی بر میدارم و از پله های سفید که نور پنجره های در حیاط روشون میپاشن و عین سنگ قبر میمونن میرم بالا و میچوپم تو آشپزخونه و دکمه کتری برقی رو میزنم و فریادش در میاد.این پا اون پا میکنم.تو دلم یه جورایی آشوبه.اشتها ندارم.مثل اینکه شام دیشب تو معدم مونده به خاطر اینکه شاید معده ام هنگ کرده. مادر کله صبح داره جارو برقی میکشه و صداش مثه اره رو مغزم میره.حال اعتراض ندارم.گوش نمیده.چای میریزم و سریع میشینم پشت صندلی .چن تا لقمه میگیرم و با چایی میدم پایین .نمیدونم چرا؟.سریع میرم پایین.لباسامو میپوشم.جوراام کجاس؟ای بابا فلش اداره کو.به سرعت همه جاهای ممکنه رو که همش 70 متر بیشتر نیس زیر و رو میکنم.پیداش میکنم.زیر نوت بوکه.یه آب معدنی از زیر پله ها بر میدارم و میپرم تو پی کی.آخ..کلیدای اتاق کارم یادم رفت .به خودم فحش میدم.بر میگردم تو تا کلیدا رو بردارم....دیرم شده.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:38 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

سامسون و دلیله...

اینروزا اگه یه نگا بندازی دور و برت میبینی که همه میخوان یه تغییری تو زندگیشون بدن و هیچکسی رو نمیبینی که بگه من همون جاییم که هستم اینو من از برآیند چند سال تحمل و سوال میگم و خداییش فقط دو نفرو دیدم که خیلی با اطمینان میگفت که اینطوریه اما یه نکته ای که درش مستتر بود این بود که وقتی میخواس نشون بده که کفشاش جنسش عالیه با دس تخت کفششو گرفت دولا کرد که یعنی اوف چه نرمه و بعد با همون دس اومد تو سلف سر نهار .یا یه بار تو قطار قائم شهر به تهران که بودم (اون موقع پروازش ساعت ۱۰ بود-دوستانی که رفتن میدونن چرا میگم پرواز!) یه بنده خدایی نصفه شب سوار قطار شد و اومد تو کوپه ما و ما نفهمیدیم که کیه .فقط  صدای جر و بحثشو با رئیس قطار میشنفتیم که گویا بدون بلیط سوار شده بود ! صب که شد و وقت صبحانه چشممون به قیافه سوسکی آقا روشن شد و حین صبونه خوردن رفت رو -من-بر که آقا من خیلی از زندگیم راضی ام مادرم برام زنم گرفته که همو روز اول شاخه خونوادشونم شکوندم سر اینکه صب بیام سر صبحونه یا نه(گرز خونه بابی دختره میشینه شاخم میشکونده) بعدش ضمن افاضات یه هو یه مقدار مربا از لای نون صاب مردش ریخ رو دسته صندلی قطار و ایشان با کنار انگشت کوچک آنرا مثله کاردک جمع کردو باقی قضایا. در ضمن کارش ساخت جعبه جواهر بود و از تهران مواد اولیه میخرید و فکر میکنم بدجورم کارش سکه بود.دمش گرم ماکه بخیل نیستیم.اما من وقتی به خودم نگا میکنم میبینم فقط وقتی خیلی از زندگی راضی بودم که میرفتیم خونه سی سی اینا و من محو تماشاش میشدم .تن تن هاشو میگرفتم و میخوندم که اونموقع گنجی بود و با هم جکای بی تربیتی میگفتیم و مثه دوتا بزغاله هی دنبال هم بودیم .تااینکه یه روز تو اوج رضایت پای تلفن دلیله موهای سامسون رو برید و تجربه اینجانب این شد که یا عاشق نشو و یام که د عاشق نشو.

تاریخ ارسال: دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:45 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

غنچه کن...


 با خودم فکر میکنم یعنی این شاعرای قدیم شکلشون چه جوری میتونسسه باشه.اون موقع ها متاسفانه نه ما مثه رومی ها مجسمه ساز داشتیم نه مثه ایتالیایی ها نقاش .مثلا تصویر حافظ تو یه کتاب شکل یه پیرمرد چش باریکه سفید آب آهکیه یا یه جا لپ گلی و شنگول اما همون مجسمه ای که تو آرامگاش هس باس بیشتر شبیهش باشه.یا سعدی که اکثرا صورتشو کشیده میکشن با ریش کوسه و چشای ریز نافذ و گیرا که البته من تو یه کتاب درسی دیدم برا اولین بار شکل شاغلام کشیده بودنش.مولانا رو شکل بادوم زمینی میکشن که من اصلا نمیپسندم و به نظرم باس تقریبا یه شکل جذاب تری میداشته که این نقاشای ترک الفاتحه زدن رفته.البته احتمالا همه اینا بر میگرده به تفسیر خالق اثر از یه آدم کامل و برداشتش از شعر طرف و سبکش.

امروز صبح برای یکی از همکارا اندر مصائب روزگار خوندم که:دانه پنهان کن به کلی دام شو...غنچه پنهان کن گیاه بام شو...دانه باشی مرغکانت برچنند..غنچه باشی کودکانت بر کنند.یه لبخندی از سر معنی زد و نتیجه گیری مغزیش اومد سر زبونش که: پس برم رو بوم غنچه کنم ! و یه چس خند ملیحی زد و رفت.احتمالا عکس مولانا رو باید همین آقا کشیده باشه.باید برم بپرسم ازش...

تاریخ ارسال: یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:07 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 55 )
<<   1      2      3   >>
صفحات