X
تبلیغات
رایتل

تجربیات حسن آقا...

بیچاره فاطی...


یه زمانی که ما بچه بودیم تا تابسسون میشد یک قیافه ای پیدا میکردیم که انگاری یه آدم دیگه ایم.چشا انگاری تو دو تا کاسه آب...لپا گلی و نیشا باز.ما همینطور مثه دیوونه ها شلنگ مینداختیم از صب تا شوم.کی بود حریف ما شه.عین یه خر چموش تنها نقطه ضعفامون یا شکم بود یا کتک.تو محل ما یه سری خونه های سازمانیم بود که دوبلکس بودن مثه خوابگاههای دانشجوی فرض کن و تو هر کدومشون یه کاراکتر (به معنای واقعی کلمه) میشس.خونه ما اما حیاط دار و پت و پهن بود و جلوشم یه سری سپیدار که رفته بود سینه آسمون و یکی از تفریحات ما این بود که به حشره کش سوسکایی رو که تنه هاشونو  سولاخ کرده بود بکشیم بیرون و دار بزنیم!..نمیدونیم دیدن یا نه اما حدودا ده بیس سانت فقط طول شاخک اینا بود و وقتی سرتو میزاشتی رو تنه درخ اگه نزدیک سوراخشون بود صدای خرت خرت فکشونو که رو تنه ضمخت درخت میمالیدن میشنفتی.تو یکی از این خونه سازمانیا که درش تقریبا رو بروی در خونه ما ته یه کوچه ده پونزه متری بود یه زن جوونی میشس با یه پسر بچه تخس که اسمش جواد بود و اون موقع که فحش بد ما خر و گاو بود اون فحشای چارواداری میداد غرا و همش مشغول کتک کاری بود.اسم مادرش فاطی خانوم بود و کمتر باکسی بر میخورد.شوهرشم یه پیرمرد چروک درب داغون شکم گنه بود که ملاک بود و این خانوم فقط قدش بیس سانت از اون بلن تر بود و قیافش عین پری.هیچ وقت نه خودش میومد بیرون نه معمولا اون پسر بی ادبش که حدودا هف سالش بود .یه روز بعد از ظهر بلن شدم رفتم یه قاچ هندونه یا همچه چیزی دسم گرفتم و زدم بیرون واسه بازی که یه هو چشم افتاد به فاطی خانوم که پسر بچه همسایه بغلی رو از بندکای شلوارش گرفته بود و هی محکم میزدش تو چاله آب و بعدشم پسره رو که به زر زر افتاده بود پرت کرد رو علفا و برگای کوت شده کنار دیوار و چادرشو به کمرش زد و دس بچشو گرف و یک چشم غره هم به بنده رفت طوری که بنده موقع گاز زدن هندونه شصتمو (مثه جریان حضرت یوسف) گاز زدم و جویدم و قورتش دادم و لخ لخ کنان به سرعت رف تو خونه .بعدش یه الم شنگه ای شد که باس تو تاریخ بنویسن که مجالش نیس (دلیل اینکه اون بچه رو میزد تو آب این نبود که میخواست بشوردش! مثکه حمید خان خیلی سیخ میزده آقا جوادو و اون بلایی سرش اومد که ذکر شد) .اما تجربه من همون موقع این شد که اولا اگه یه بچه ای پاردم ساییدس و جلب چموش بی ادب سرتق یه ریزه به ذاتش رفته و بقیش نشون دهنه نوع شخصیت پدر مادرشه و دوم اینکه اگه یکی خیلی ساکت بود نباس فک کنین که عجب نازه بلکه ممکنه با ماشین از روتون رد شه و بعدشم بگازه! و سوم اینکه این پیریا که دختر جوون میگیرن من دیدم چند موردشو :بچه هاشون هم از شکم مادر که میان بیرون تو سپاه شیطون ثبت نام میکنن و از مقربان درگاه میشن...البته همیشه استثنائاتی هم هس که ما ندیدم.و دست آخر این که من آبجیز دوس دارم و اینو برا دل خودم نوششم.بای

تاریخ ارسال: شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:52 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

سال ۲۰۰۹ سال رودکی-یونسکو


زمانه پندی آزادوار داد مرا.....زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

                      به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری..... بسا کسا که به روز تو آرزومند است.


به خودم فو...حش میدم که چرا اومدم تو این حال خوابیدم .چرا یه پتوی ضخیم نیاوردم.چرا  این سوز نمور نمیزاره بخوابم.نکنه صب پاشم سرما  رفته باشه تو جونم.وای نیفتم.یه غلطی میزنم.رو انداز نخی نازکو با پا هام تنظیم میکنم.یا من درازم یا این کوتا.معیار دسسم نیس.به خودم باز لعنت میفرسسم که چرا تعارف کردم به عمو عباس که بخوابه رو تخت من.یادم رفته که گرمای این بخاری لعنتی بالاس و پایین سرده--- چس خند ملیحی به عمو میزنم و متکا رو میندازم رو زمین.عمو به سی ثانیه میخوابه----تعجبم میگیره.خر پف ملایمی داره که زیاد فشار مغزی نمیاره برام.باس برم ببینم این سرما از کدوم یکی  از این اتاقا داره میاد .چشم به راهرو کنار هاله.احتمالا بعد از ظهری که من نبودم باز عمو رفته کنار پنجره یه سیگاری چاق کرده و یادش رفته یا نخواسته پنجره رو ببنده. یه فحش آبدار تو دلم میدم و به زور از جام بلن میشم.مثه مربایی که روی نون بمالی چسبیدم به جام و تازه جا گرم کردم.به خودم حق میدم که فو...حش بدم.کلید برقو که میزنم یه نور تندی میزنه تو چشم و بعدش بازم تاریکی.دلم وا رفت.باز لامپ سوخت.هوای سردی میزنه تو.پس باید پنجره همین اتاق باز باشه.کورمال کورمال میرم جلو.از سر تنبلی چراغ راهرو رو روشن نکردم.تصویری که تو همون یک لحظه دیدم یه جورایی زور میزنم که لود شه .پام گیر میکنه به لبه میز تلفن .بدجور دردم میاد.اپدرس...گ . یه هو از حلقم میپره بیرون. از استخون ساقم یه سوزشی میزنه بالا .فکر کنم پوسمال شده .تو این تاریکی چیزی معلوم نیس.به حالت قیقاج میرم جلو تا میرسم به پنجره.از بس پرده اتاق زمخته حتی یه ذره از نور ماهم نمیاد تو.پرده رو از کمر گوشش میگیرم آویزون میکنم به دستگیره پنجره و یه قسمتشو به زور فرو میکنم لای فاصلش تا شیشه.نور ماه یه زره میتابه تو.مردمک چشام گشاد شدن.حالا بهتر اتاقو رصد میکنم.چشم به لبه میز میفته.آب دهنمو قورت میدم.یه لعنت میفرسسم به لامپ سوخته.حالا سریع تر برمیگردم .طول اتاقو دلن دشتو رد میکنم و میام جلو در .همیشه اول چراغ بیرونو روشن میکردم.ایندفعه عجله کردم.تو نور هال پاچمو میدم بالا.انگار ساطور خورده .خون نمیاد اما بد جور زوق زوق میکنه.اگه کسی منو با این پا میدید و بام شوخی داش حتما همو اول میگف:مگه کوری؟!! و یک لبخند.

رودکی که آخر عمرش کور میشه بازم کل کلیله و دمنه رو به شعر میگه و چیزی حدود صدو بیس سی هزار بیت.دست زمانه همشو قورت میده و چیزی واسه ما نمی ماسه.یعنی اگه من کور میشدم بازم این همه  خروجی مثبت میدام.نه فکر نکنم. پیشینه تاریخیم اینو نمیگه.من آدم بزرگی نیستم.

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:45 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

لب لباب...


اولاندش بگم که به خودم آهای من از این ملت آقایونی که عکسشونو با ریش پرفسوری میزارن تو بلاگشون که یعنی منم این عنصر ششم الاهه بلاهت! بدم میاد پس دعا کنین به پستم نخورین و الا بعدش هرچی گفتم جوش نیارین بیاین اینجا زرت و پرت.ثانیاندش:امروز یه بلاگی خوندم که دیدم این سندروم مشکل سر کار با رئیس الاغ و کارمندای موش سفت سوسک فرهنگ برا ایشونم بود و چون دیدم برا خیلی ملت است ها و چار نفرم بیشتر به ما سر نمیزنن و مام راضی بحمدا... دیدم باس این متنی رو که از وبلاگ یه بنده خدایی دو سه ما پیش کپی کردم اینجا بزارم چون دیگه این آخر آخر تجربس و من احسنتکم ا... به این حاجی میگم از ته دل ...شمام حتما از برش کنین که مثه شعر سعدی نقل تره...حالا خود دانید.1-  سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.2-  هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.3-  اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!4-  می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!5- ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.6- با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!7-  اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.8- با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!9-  اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.10- همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»11- تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.12-  تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است.13- آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید!

خداییش لذت بردین؟من نمیدونم واقعا چه طو بعضی وقتا یه آدم اینقدر مخ پیدا میشه و این چیزا رو مکتوب میکنه.احسنت .دارین از این چیزا میخوام.بدین.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:33 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

دلیل زندگانی...

در حقیقت باس بگم دلیل نمردن اما امیدو بیشتر دوس دارم قزوینیام همینطور!یه چیزی که من باس همی الان اینجا بگم اینه که :سلام.

در حضور 15 نفر من نفسم بند اومده بود اما نمیگم چرا چون دلیلش این بود که اون پونزه تا از من مایه دار تر بودن و تبختر و افاده شون محلی از اعراب برای من نداش که بخوام بیهوده خودمو به تقلا بندازم از طرفی خوشمم نمیومد که فکر کنن من اگه حرفی میزنم علتش اینه که میخوام رنکمو ببرم بالا.این جور موقعیتی اگه گیر افتادین تجربه من میگه چارش سکوته و این که مثه یه جنتلمن رفتار کنین تا اقلا از لحاظ فرهنگی بتونین کوس برابری بزنین هرچند اکثرا معتقدا حالا از رو حسادت یا تجربه که اونایی که یه هو پولدار شدن معمولا تو پروسه تخلیه چرکهای روحیشونن و نظر خوبی راجع بشون نمیشه داد و اوناییم که از قدیم وضعشون خوب بوده وقتی تو این جمع قرار میگیرن بیشتر در حال پاسخ دادن به متلکای عده دومن تا معاشرت که اگر تو همچین جمعی بودی و عضو هیچ کدوم از این دو گروهم نبودی عین کبوترای امام زاده قاسم نشینی یه گوشه بلکم بهتره سعی کنی یا از همچین حلقه ای بیای بیرون یا جمع رو انداز بر انداز کنی و هیکلا نزدیک شی به اونی که باش راحتتری و بزاری اون اول شرو به حرف زدن کنه و اگرم نکرد اقلا موج مغزیش با تو همخونی داره و زرتت در نمیاد.(نقل از یه دفترچه ای که از قدیم داشتم)...یه مدتی درگیری ذهنیم این بود که آدم زندگی میکنه که پول در بیاره و با پوله که قدرت میاد.فلذا رفتم سراغ این مبحث و سعی کردم به جای اینکه 45 سالم بشه و نکته رو بگیرم تو 25 سالگی نکته رو بگیرم.نکته ای که گرفتم این بود که اگر پول داشته باشی و محیط اطرافت جذبت نکنه و فضایی برا استفاده از این قدرت نداشته باشی بیشتر باعث عذابت میشه و قطعا از حالت نرمال خارجت میکنه حالا یک چندی.مام که تو این کشور چند تا بورلی هیلز میبینیم تو بعضی شهرا ساختن و بش میگن شهرک فلان بالا شهر واسه همینه که بابا میخواد محیطش متناسب با پولش باشه.مثال اینکه من فامیلی مایه دار دارم تو شهرستان با اینکه بنز خیلی دوس داره اما نمیتونه به خاطر ری اکت همشهریاش بخره...حالا یا جبونه یا هرچی میگه اینطوری آرامش روانیش بیشتره.پژو سوار میشه.خلاصه تهش دیدم که اگر آدم هدف زندگیش پول هس باس به این توجه کنه که تو کدوم محیط حالا میخواد این پولو درآره و واسسه ...فک نکنم آدمای زیادی باشن که 10 سال یه جا واسسن و بعد که پولو درآوردن و باسابقه شدن و عزت و اعتبار کسب کردن باز برن یه شهر دیگه ...مگر اینکه خاص باشن و شرایط تخمی ایجاب کنه که باز از صفر شرو کنن مردم 80 درصدشون عادین و مام تو اون بیس درصد نیستیم پس از اونا میگم.فلذا دیدم که علت زندگی اگه فقط پول باشه باس خیلی رو شانسم حساب کرد که اوضاع رو اینطوری نمیشه چرخوند.گفتم به خودم داش من بهتره پولو بزنی تنگ محیط این بود که تصمیم گرفتم برم خارج یه کشور ایده آل مثه مثلا اسپانیا یا نشد دبی یا نشد نیوزلند و برا این موضو تصمیم گرفتم اول تنهایی یه سفر خارج برم دبی و رفتم و تجربه عجیب غریبی بود و یکسره به سعدی فکر میکردم که چه اوخمی داشته اونهمه سال پیش پای پیاده گز میکرده.بعدش که برگشتم دیدم نچ! خارج به مذاق ما ساز گار نیس و مهمترین علتش اینه که اینجا من کس و کاری ندارم و کلا باس با شانس برم جلو تازه اگه اقامت میگرفتم و باقی قضایا سنمم بالا تر از این حرفا بود که بخوام گوشه خیابون گلاب به روتون رو دیوار...یا مثلا فرتی ازم در بره و طبیعی باشه یا ...اینا بی تربیتیاش بود و خوباش اینکه بخوام هر روز صب کتت شلوار بپوشم و هی به زور بخوام یه کلوم فارسی حرف بزنمو با ایرانیایی که رفتار عجیبی دارن حشر و نشر کنم...یا برم لایسنس های جور واجور بگیرم این بود که فهمیدم من که تحفه ای نیستم اما این وضعم نمیتونم تحمل کنم و وداستان این شد که برا زندگی باس تو همین ایران اما تو یه منطقه توپ کار کنم و همینجام بمیرم و فقط برا صفا برم اونور اونم 6 ما یه با ر اگه پا بده.بیشترشم به خاطر این شد که دیدم شهرام کاشانی تو دبی اومده بود قاچاق عتیقه میکرد و اتفاقی مام سر میزش بودیم به واسطه یه دوستی که اونجا پیدا کرده بودم که خب این بیشتر برام دلیل شد.اما پول و محیط شد برام دلیل ولی آدما رو باس چی کا میکردم...مطمئا یه محیط خونوادگی همسایگی فامیلگی هم باس برا جلب آرامش باشه که همه بی تعلق همو دوس داشته باشن و تو منافع مشترک باشن اما...در نهایت دیدم این کارا رو اگه بخوام انجام بدم یا باس بشینم تو سفینه با سرعت نور برم مشتری و برگردم که وقتی میام 30 سال تو یه سال گذشته باشه و من پولی که تو بانک گذاشتم یه ساله اونقد سود بده که صفا یام که بچسبم به مسائل فرهنگی و از مسائل مادی به علتی که تهش به دستم نمیرسه احتراز.اینه که فهمیدم من دارم راهو اشتب میرم چون اگه قرار باشه آدم زندگیشو ول کنه بره درویش فرهنگی بشه خب اینهمه نعمتو خدا برا چی داده؟حالا گیریم شرایط تخمی...نباس تسلیم شد لهذا دوباره برگشتم سر خط اول که آدم برا پول زندگی میکنه یا برا رفاه یا برا علم یا برا عشق یا برا خدا یا برا قدرت یا برا اوخمش  و در نهایت تجربه ای که کسب کردم اینه:آدم زندگی میکنه که بالاخره همون مدینه فاضله رو داشته باشه یعنی چشماش اون چیزی رو ببینن که تو مغزش داره و به نوعی همون مثل افلاطون.حالا این یه راه دوطرفس که محیط زندگی یه آدم میگه تو مغزش چه خبره و تفکرات یه آدم میگه زندگی یه نفر میتونه چه طو باشه و این نکته آخر بود که من فهمیدم دلیل زندگی من اینه که یا از بیرون شرو کنم یا از تو واینکه بیرون نمادیه از تو این بود که فهمیدم دلیل زندگی من اینه که مغزمو و اندیشه هامو و کلا فکرمو درس کنم بعد بیرون خودش درس میشه.آخی..انگشتام شکل در نوشابه شد بس که تایپ کردم.بای

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:23 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

کامبوزیا....

 

نمیدونم چند بار یه پدر مادر وقتی بچه شون داره دنیا میاد به این فکر میکنن که اسمشو چی بزارن و وقتیم که انتخاب میکنن  و ازشون می پرسی چرا اینو میخوای بزاری رو بچه یگه:نمیدونم~~~ .من فکر میکنم پدر و مادر اولا باس یه ملاحظه هایی موقع انتخاب اسم داشته باشن و به ترکیب اسم و معنی اصلیشو و شخصیت نهفته تو اسم و .... دقت کنن.مثلا شما تا حالا دیدین اسم کسی پویا باشه بعد شلوار گشاد بپوشه و موهاشو  فرفری پش بلن بکنه؟...من که ندیدم اگرم هس نادره ...یا مثلا به نظر شما اسم هنری چرا برا خودشون میزارن؟برا چی فاطمه و زهرا اسم اصلی هایده و مهستی بود ....واقعا بایستی به شخصیت پشت یک اسم توجه کرد که بعدا بچت هرچی شد یه مقدارم به اسمش مربوطه.شما اسم بچتو بزار جنبون مزار بعدش ببین اصلا میره طرف رپ و فاز و فیوژن و ...یا مثلا بزار اوفلیا....بعد ببین میره سبزی پاک کن بشه؟...خیلی مهمه این انتخاب اسم.بعضی ها معتقدن باس اسم رو بزرگترا بگن مثه مادر و پدر عروس یا داماد که البته از اونجایی که دو شغال تو یک متر جا نمیشن مادر شوهر و زن با هم مختلف الرای اند داشتیم تو فامیل که کار داشت به طلاق میکشید.مادر اسم بچشو میخواس بزاره کیمیا و مادر شوهر میگفت محمد حسن چون نذر کرده بود.باور بفرمائید سر اینکه دو تا جاری یک اسم برا بچشون(اسم مادر مرحوم شوهراشون) بزارن با اینکه تقریبا دوره زایمان هر دو مساوی بود اما اون یکی سزارین کرد که هر طوری هس اسم بچه رو اول این بزاره...من مدتهاس که دارم رو این موضوع اسم و شخصیت تحقیق میکنم و فهمیدم هر اسمی تقریبا چه شخصیتی داره و نگاه جامعه نسبت بش چیه؟همینطوری میرم تو قضیه و نخ طرفو میگیرم دسسم.باور نمیکنین؟۴ تا اسم میگم نظرتونو بگین:حسن-کیارش-ام کلثوم-مرمر....البته من یه زمانی که فامیلای عجیب میشنیدم گوشام سیخ مید و بش فکر میکردم مثه:سرخکی-پیش پاره-پخ ته ... 

در نهایت من دلم میخواس تو یه سنی رسم بود اگه بچه میخواست بعد اسمشو عوض میکرد.میشه آیا؟نه.

تاریخ ارسال: شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 03:21 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

آدمو سگ بگیره جو نگیره...

آقا بسم ا... مونو با این مسئله می آغازم که دیروز هشتپلکو شده و یک تصادف ملو انجام دادیم که در بدو امر احساس نمودیم که تر زدیم رفته اما بعد که پیاده شدیم نموده شد که تنها پره رادیات است که در حال مالیده شده به؟اگه گفتین؟!!!! بله:رادیات است.لهذا دست پاچه نشده اول به وانتی مسبب(۹۰ درصد تصادفا مقصرش یا وانتیان یا موتوریا لعنت ا... علیه اجمعین ) چند فحش بره تو دلی داده و سپس ماشین را خاموش کردم.از اونجایی که اولین تصادف بنده محسوب می شد یه سری نکاتی رو تیکه پرونی میکنم.۱- آقا اگه از عقب ..بله..-بی معنی- مقصری.بی خودی چونه نزن فقط اگه دیدی یارو جلوییه ناشیه و تو هم زدی ته ماشینشو بالا آوردی هم باس خسارت خودتو بدی و هم بابا رو .من شانس اوردم وانت بود و مثه چنار سفت والا یا حضرت جرجیس.ثانیاوم اینکه تا افسر میخواد بیاد ماشینو بزن کنار یعنی دو تا ماشینو( یا سه یا چهار اما پنج تا اگه بود خودت بزن کنار و یه تیر تو مخت و تمام) و الا هرچی فحش از نه بدتره مردم میکنن تو چک و پاچت که هی عینه سپنج بالا پایین بری.نکته بعدی اینه که هیچ وقت فکر نکن زرنگی بلکم خدا میخواد یه حال با حال پر کره ازت بگیره داره خوب حال میده که بعدش از هفت جات بزنه بیرون.هر وقت دیدی آی دارم زرت و زرت لایی میکشم و از لا دست ملت در میرم بدون بالنسبه اون روز به F  رفتی تمام.در آخر اینکه وقتی کوبیدی اگه دیدی لب سپرت پریده خوشحال نشی و خدا رو شکر بگی و وسط اتوبان سجده بری.نه ببم جان .حداقل با احتساب یه تعمیر کار شوت که تو حال خونش ماشین برا صافکاری قبول میکنه و پسرشم شاگردشه و آب میوه هم برات میاره بازم باس بالا 100 تومن بیای داش من که اوف اوف میسوزه الان.چون من مجبوری دادم.در نهایت چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور؟ ها؟ بله ؟ @#$#@%%^&% ...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 04:26 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

ANGER IS DANGER

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:05 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

غذای بیرون...چیز برگر فقط!

عرض شود که بنده همیشه میگفتم :آقا غذای بیرون آقاغذای بیرون.حالا شاید به خاطر فقط تنوعشا و لی یه مدتی فکر میکردم راجع به این غذای بیرون و اینکه چرا بیشتر از غذای دستپخت میچسبه و من میمیرم براش...دیدم برا من دو نکته مبرهن توکوم ا...-اولی اینکه خب یکی میاره یکیم جمع میکنه و ما فقط میریزیم تو سولاخ سرمون.دوم اینکه از یک منوی ۱۵ غذاهه تو پونزه تا حق انتخاب داری و اینم خودش یکی دیگه.بالکل از نظر محیطی خب حس تنبلی آدمو ارضا میکنه.

ای وای بر حال آنهایی که ذائقه شون جنرال بشه و هرچی بزارن جلوشون بگن به به..اینا باس برن همون کله پزی یه دست سیراب شیردون بزنن با سیر فراوون و ۵ تا آر او جی اچ گنده ...اما بنده بدجور فحش بی ناموسی میدم اگه پول بدم غذا زرتش قمصور باشه شما رو نمیدونم.یکی از محسنات غذا به نظرم تو فست فود سیبزمینی سرخ کردس که آی ملت من رازشو فهمیدم:برا اینکه مثه بیرون مغزش پخته در آد بیرونش برشته و نمکی باس اول خلالها رو ۵ دقیقه بزاری تو آب جوش بقله و صاف کنی و بعدش بسرخونیشون.حالا تو ممالک ک ف ر که میری میبینی هر فست فودی یه چیزی میده و اصلا نمیدونی با اینا باس چه غلطی کرد.

از لحاظ ذائقه خب ما ایرانی ها ۵ تا خورش داریم دو تا کباب دو تا ته چین و تو همشم پیاز و برنج پای ثابت قضیس و تو خونه ها ظرف یک هفته هی زرت و زرت جای اینا عوض میشه مثلا شمردین تا حالا چند بار کتلت ریختین تو خندق بلا؟

یه کتابی هس از نجف دریابندری به نام کتاب مستطاب آشپزی...نجف خفن اینو نوشته و ۵ تا مکتب آشپزی رو رو سفید کرده.جالبش اینه که معادل مواد غذایی فرنگی از لحاظ طعم به ایرانی رو رفته گشته پیدا کرده نوشته...مثلا اگه یه جا نوشته مواد لازم برای سوپولوقلیقالقه فرانسوی...روده غاز هندی با جگر سوسک حبشه...این رفته معادل این دو تا رو نوشته و گذاشته و در کل اینم از کار فرهنگی و معرفی کتاب

تا بعد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 05:02 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

تیکه پرونی..

 

الان که آهوی قلم را بر روی کاغذ جر واجر میکنم فکر میکنم بد نبود که مثلا یه سیم خروجی میدادن پس کله آدم مثه فیلم ماتریکس که تا یه هو یکی فکر کرد که طرف مقابلش تفاهم منطقی باش نداره حداقل سیم پس سر خیر ندیده شو بزنه پس سر بابا ببینه احساسشم همینه آیا؟ 

کلتا ما ملت عجیب تیکه پرونیم و این از بابت غنای فرهنگیمونه که خب هر عبدا...ی بلانسبت معنی بیت این خماهنگون که چون ریم آهنم پالود و سوخت...شد سکاهن پوشش از دود دل دروای من ...رو میدونه و این داستان حدود هزار ساله که زرت و زرت تکرار شده.مثلا حافظ میخواد بگه :آقا تو یزد حال نداد برگردیم شیراز.میگه:دلم از ظلمت زندان سکندر بگرفت...رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.خب از لحاظ صنعت شاعری و بازی با الفاظ خوبه و در شان مرد خوف و دفنی مثه حافظ هس که اینجوری بگه اما واسه ملت ما یه بدآموزی هایی هم داشته.این فرهنگ کنایات هی اومده بالا و بعضی برهه ها تبدیل به کتاب شده و تو ملت مام دستشونو بد جور به دودره بازی احساسی باز کرده.مثلا شما باس وقتی یه نفر بات حرف میزنه هی یه فیدبک مغزی داشته باشی که ببینی این بابا متلک گفت یا نه!منظور این عمه فلان چی بود؟! ها/...جان..٫¤٪٪×، ...و مرافعه .البته ۹۰ درصد دعوا ها تو مخ انجام میشه و مشتش میاد سر زبون و متلک های ناموسی معمولا ...بله.البته بدم نبوده که ما ملت عادت نداریم مسقیم منظورمونو بگیم و بسکه ح..ش..ر اینو داریم که میون بر بزنیم و همش بیرون گود باشیم خب یه جورایی تیر تپر میکنیم موضوعو و کارمونو میکنیم.حالا این فیدبک متلک باعث شده که هی سوء تفاهم پیش بیاد و اگه دو کفه ترازو مساوی نشه تو یک انتفاضه کلامی یا قهر پیش میاد یا دعوا و شق سومی هم هس که بش میگن عملیات لبخند چرچیل.یعنی یارو رد میده تیکه رو و بعدا با مارموس بازی ننه طرفو عروس میکنه که یارو نفهمه از کجا خورده.خلاصش کنم ما نفهمیدیم چه طو میشه تو این وانفسا هیچکی نیست که داروی اخلاقی با کلمات بسازه...مثلا دونفر داره بینشون سوءتفاهم میشه.الانباس چی کا کرد.دو نفر دارن دعوا میکنن.باس چی کا کرد...یه یارو که داره ترک میکنه داره باز شرو میکنه...باس چی کا کرد.خلاصه یه کتاب ما در این زمینه ندیدیم.مثلا شما دیدین تو دانشگاهها دکترای محبت بدن.یا فوق لیسانس معرفت...به امیدش.در آخر بگم که اگه کسی متلک میگه فقط به خاطر ترسویی و عادتشه و دلیل دیگه ای نداره.متلک ماله آدمای شخصیت  فسقلیه .لاکم ولا بیش.

تاریخ ارسال: دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 11:17 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

عقده...

 

اصلا من نمیدونم چرا خدا موقعی که گل آدم رو به پیمونه میزد اینقدر فلکسیبل ساختش که تا زرتی به بیس پن سال میرسن ملت هی همه چی رو اجازه میدن بیاد تو ...یعنی به اخلاق و روحیاتشون هی ملحقات اضافه میکنن و کنترلی هم یوخدور.بنده واقعا نسبت به این مثلا عقده و عقده شناسی پی اچ دی دارم و از بس که تحت هجوم انسانهای عقده ای بوده هستم بنده.حالا چرا؟.من معتقد شدم تو این زندگی وانفسا که آدم باس وقتی ظلم یا بی ادبی یا اجحافی دید بره فیالفور دست خدا بشه و یه سیخی به موضو بزنه که طرف همچی خوش خوشانش نشه اما...این وسط یه هو پام میره رو گاز و از رو طرف رد میشم و چون قبلا حساب همه چی رو کردم و یارو منگنه شده لذا به نسبت عقده ای بودنش سعی میکننه به کل اعمال افعال ما بپیچه و حسابشو صاف کنه.مام از آنجا که شیخ الشیوخ سعدی میفرماید...دهن سگ به لقمه دوخته به...به یه دوتا از لیچارای اینا جواب نمیدیم یا سیخایی که میزنن بلکم بخوابه اما آتیش تیز تر میشه مصداق همون شعر در پیت که میگه :اظهار عجز پیش مادر فلان ابلهی است.....اشک کباب موجب طغیان آتیش آتیشه....پس طبق تجربه جدید تصمیم گرفتیم بچه مار رو زنده نزاریمش و ننشو که کشتیم خودشم له کنیم یعنی چی؟من یه جمله حکیمانه ای دارم که میگم:آقا کار آخرو همون اول بکن...این جمله چراغ هدایت اینجانب گشت و اکنون هر ولدالزنایی که بخواهد بی خود و بی جهت به من گیر سه پیچ بدهد چنان نیشی به ایشان فرو میکنم که تا یک ربع چار چنگولی بماند و مثه خرچنگ گامی زده از جلوی دو چشمم درد بلا شود.اینطوری تو یه مجموعه که هستی همون اول ۲ تا دعوا میکنی و خلاص چون بقیه حساب کار دسشون میاد اما اگه نکنی بعدش وای ویلان!.مخصوصا اینکه طرفات یه مشت آدم عقده ای تو سری خور باشن که البته اینا خیلیم دوس دارن زود روشونو بات وا کنن که بعدش سریع بزنن تو را گ..و...ز ت که همی انگش به فلان بمونی و بعدش برن یه نفس عمیق بکشن که آخ جان خوب دیدیم (ر) بهش و تو باس تا صب تو جات غلط بزنی که کجای کارو اشتب کردی که اینطوری شد و درست برعکس فکر میکنی چون اون کار به علت بیماری روانی یه نفر صورت گرفته و هیچ ربطی به منطق نداره و فقط تو یه خواب شیرینو از خودت دریغ کردی ای نا...شی لا.حالا دیگه خرابیم.برم تا حالمو نگرفتن حالشونو بگیرم.آخه از شما چه پنهون عقده ای بودن یه مزایایی هم داره نه!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 10:59 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

زپلشک...

 

اوصولن(سر زبونی) این واژه دقیقا موقعی اختراع شد که اولین زن به اولین مرد گفت:مهریه مو میخوام....و بعدش البته اونقدر مرد گفت زپلشک زپلشک ...که زن گف:مهرم حلال جونم آزاد.در ادوار کهن همونطور که فرمودم این کلمه کاربردهایی داشته اما در حد روابط بین الملل نه بیشتر.مثلا روسا میگفتن آهای نصف ایرانو بکنین تو دهن ما و پادشاهان مقتدر اون موقع هم البته میگفتن زپلشک و زیر پتو یه شیشکی هم واسه نوشابش در میکردن ! و یا مثلا یارو قانقاریا میگرفته و طبیب که میومده بالا سرش میپرسیده یا طبیب اکنون که مرا کسالتی حاصل شده آیا به نظر تو نمیتوان شب با منزل همبستر شوم و اینجا طبیب میگفته زرتشتکوکالامانگا زپلشک...یعنی مغز طبیب گ ..و ..ز ..یده بوده اون محل.حالا در روزگار کنونی که ملت تیز شدن و هرکسی داره از ما ت؟حت  کرم سکنجبین میگیره دیگه دوره زمونه این کلمه ماسیده و کمتر پیش میاد که کسی کاری بکنه که بش بگن زپلشک چون الان یا کسی کاری نمیکنه یا اگرم بکنه و موضوع بیاد سطح کمتر از فوش خار دار نصیبش نمیشه .ولی....یه داستان جالب هس که میگه یه روز یکی میره یه جایی و میگه آقا ما فلان دنیا رو میکنیم تو بهمانش اگه بیاد طرف ما چون ما انواع چیزای بد بد داریم که هیچکی نداره و مثه دلر!(دریل) در و دیوارتونو سولاخ سولاخ میکنیم و ....که اینجا یه هو یه عده زیادی گفتن زپلشک اما بعد معلوم شد همچینم بیراه نمیگفته اما مهم این بود که بالاخره یکی پیدا شد خیلی جدی ملتو خر فرض کرد.یا مثلا همین سیلویا برلوس کو!نی که زن عوباماست دوغ خیار بش لب نداد و اونم رفت تو ایتالیانو و گفت زپلشک .زنکه ایکبیری سیا سوخته با اون شوهر آفتابش ..نداد که نداد.خودم الان میرم ده تا ماچ از دخترمو نوم میکنم تا فلانشون بسوزه...خلاصه مثکه مدتیه باز داره این واژه رو میاد و معمولا تاریخ نشون داده بعد از این واژه معمولا یا فوش خار داره یا جنگ!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 03:44 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

سوسک...

 

هرچی بگم اندر مناقب این کثافت نجس چندش کمه....کیه که نشناسش...من موندم اصلا اگه حضرت آدم میرفت تو دسشویی و برا اولین بار این موجود رکیک رو میدید ور میداشت میزاش دهنش یا به عنوان یک پت خونگی یه نخ میبس گل گردنش یام که یه جیغ بنفش میزد میپرید بالا سیفون...به هرحال من که هیچ کدوم از این کارا رو نمیکنم و به جاش رفتم مطالعه کردم که چه طو میشه مادر این موجود رو دعوت به شام کرد اینه که فهمیدم این یارو از پوستش تنفس میکنه لهذا فهمیدم که حشره کش کارش اینه که یه لایه میکشه به صورت لباس تیمبرلن چسب رو پوستش و یارو بنفش میشه...یادمه یه جا نوشته بود یه بابایی قطره سوسک کش ساخته بوده بش میگن این چه طو کار میکنه میگه:باس سوسکو بگیری بد دوقطره از این بچکونی تو چشش بعد ولش کنی چون کور میشه چیزی نمیتونه پیدا کنه بخوره اند دن هی دای!.گفتن بش که آخه انبلا یه جا میزنی با دمپایی خلاصش میکنی ...شیخ سخت بگریست و گفت:این هم میشه اونم میشه!...به هر حال بنده به محض روئیت یک فروند سوسک قجری ابتدا یک نفس عمیق کشیه اینجوری ههههه(خسس خسس)...هوووووووف...بعد مقداری مایع دستشویی توی لیوان مسباک! ریخته و سپس با آب مخلوط و خوب هم میزنکه و سپس بر روی سوکس! نگون سار میکنم و ایشان را همچون بی ادبی با آب شلنگ اونجاروبشور میدم میره تو سولاخ خلا!...البته قبلا که جوان بودم و عقده ای هرگاه که کسی با من بد صحبت میکرد همی به آن راحتگاه رفته و به ملازمت فندک و حشره کش سوسکی مر خویشتن کباب نمودمی که جز یک بیضی متساوی الساقین چیزی از وی باقی نماندی...القصه هنوز فکرم تو این موضوعه که بعد از اینهمه تجربه در خصوص این حیوون تازه دارم میفهمم بعضی آدما انگاری خدا اشتباه دولپی کرده و از روح سوسک تو تنشون مایه زده ...این آدما رو اینطوری میشه تشخیص داد که:۱ - سر پا ج...ی..ش میکنن تو حموم اونم ۲-سیگار میکشن و بعدش خلتشونو تف میکنن تو پیاده رو یا رو پارکت و بعد با دمپایی روش ماله میکشن ۳- دائم مشغول خاروندن فلان جاشونن و سپس دستشون رو بو میکشن ببینن تایم حمومه یانه؟ ۴- اینو بگم جان شما بالا میاری ۵- ترتیب صغیر و کبیرو با چشاشون میدن ۶...دیرم شد خدافظ

تاریخ ارسال: دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:51 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

خواب...

 

یکی از چیزایی که بوروکراسی زندگی پشیزی الانه براش قائل نیست همین مسئله کذایی یس!.اصولا  من همیشه میگم آدم اگه (یا هر چیزی) اگه خوب بخوابه بعد میتونه قشنگ بلند شه کارشو بکنه.یه چیزی که هیچوقت این ایادی دور و بر ما نفهمیدن اینه که به این فکر کنن چطو میخوابن.مثه خرس؟مثه پر؟مثه سگ!؟...مثه آدم؟...انگیلیسیا میگن آدم باس مثه سنگ بخوابه مثه پر بلن شه منتها قمشه ای دکتر میگفت ما مثه پر میخوابیم مثه سنگ می بلند می شویم.راس میگه کچل خان.تازه یه ضرب المثل جاودانه دیگه که کلا به مضو بی ربطه اینه که خارجیا فکرشون تو کاره فلانشون تو بهمان اما ما فلانمون تو کاره فکرمون تو بهمان و قس علیهذا!.حالا مثلا بعضی وقتا سر کار که هستی و مثه یه حیوان وفادار خوابت میاد هی باسخمیازه بزنی و آب از ۷ سولاخت جاری شه و بگردی ببینی کجا میتونی یه چرت ده دقیقه بزنی.حقیقتش من یه دوستی داشتم که سر کار روزنامه رو دسسش میگرفت و همونطور عمودی میخسبید ده دقیق و بعدشارژ میرفت سر کار و معتقد بود چرت ظهر اگه ده دقیقه یه رب باشه مغزو ریست میکنه.من امتحان فرمودم عجیب استحاله کرد کسالت و خماری بنده رو.تو شیش و بش این موضوع بودم که علتش چیه و حتی تو دایره المعارف بریتانیکا نوک میزدم بلکم یه چیز علمی باشه که نشد تا اینکه این داداش بیسواد ما همین دیروز تو یه مجله زرد یه چیزی پیدا کرد که اتفاقی مارو در جریان گذاشت و فهمیدیم که خواب آدم یک سیکل سه مرحله ای داره و هر سیکل نود دقیقس و سنگینی خواب تو سیکل دومه و تو اولی پلکا میلرزه و خلاصه اطلاعات جالبی بود.امروز صب دیدیم ا ا کی ورد همان سیکل خواب بوده که در اینترنت سرچ کردیم و لینک مفید زیر یافت شد که جهت اطلاع دوستان ...بیا.. بگذریم به هر حال اصل مطلب واسه خواب این شعرش هست که کله صب میگه:

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت رونمیسوزونه ، جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی  یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی 

تقدیم به روح پرویز مشکاتیان

تاریخ ارسال: شنبه 4 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 08:04 ق.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

دروغ...

 

اصولا آدم باس خیلی عجیب باشه که فک کنه طرف مقابلش چقدر خره که فکر میکنه من خرم ! آسمون ریسمون و دروغ عادیه الانه؟؟؟.و جالب اینجاس که من بسکه ملت دروغ زن دیدم جدیدا هرکی دروغ میگه عینهو فیلمای کمدی تا طرف دهنشو باز میکنه رو پیشونیش یه بیلبورد میبینم که یه نوشته متحرک روش بیشتر نیس و اونم اینه:من از تو میترسم که راستشو بگم یا اصلا حال نمیکنم بگم ، اما جان من خرشو و باور کن این گلواژه هایی رو که میگم.بدتر از همه اینه که نتونی نقش بازی کنی و طرف بفهمه که تو فهمیدی که داره دروغ میگه و ۱۰ دقه بد بیاد ماله کشی و صافکاری که اونجاس که من دیگه آمپر میچسبونم.البته عصبانیت هم چیز خوبی نیس اما چه میشه کرد که من گوشام که دراز میشه سرم درد میگیره.البته میگن دروغگو ها زیاد تته پته میکنن تو حالت تابلوش یا پلک نمیزنن و خیره میشن بدجور و یا اصلا نگا نمیکنن تو چش طرف و نگاشونو میدزدن ...بعضیاشونم من خودم دیدم آب دهنشون خش میشه و صداشون تیز میشه یا یه بنده خدایی بود تو محل کارم داش یه دروغی رو سروتهشو هم میاورد که یه هو دیدم عین لبو سیا شده ناکس...خدا پدر پینوکیو رو بیامرزه اگه واقعا کارتون نبود راس راسی بود که....به هر حال الانه دروغ گفتن زیاد راحت نیس چون مردم خیلی بدبینن و کمی هم قیافه شناس شدن و تا بخوای تیز بازی در آری میر.. بهت.ما اینجا یه دروغگوی کم حافظم داریم که آقا تا شروع میکنه گاه گداری پیاز قضیه رو زیاد کردن یه هو جو گیر میشه و از اونور بوم شاتالاپ!!!!...مثلا یه بار قضیه جن و این حرفا بود از آقا شنیدیم که دانشمندا گفتن نهنگا در اصل جنن!!! الله اکبر از این همه تخ....که جلو چار تا مرد گنده همچین چرتی بیاد سر زبونت و بعدشم بزنی تو خاکی که :به حرضت عباس...به قوران مجیت!!!!...البته دروغگو یه جورایی ترسو هس...ا گفتم اینو....یه چیز دیگه هم که داره اینه که دروغگو جماعت چل چلی هم هستن و یه پا بلبلن...فکر میکنم علتش اینه که چون تصمیم ندارن راس بگن پس محدودیت خاطره ندارن و فقط نیاز به کمی تمرین و تخیل دارن و بس و بیچاره اون الاغایی که گیر یه حرفه ایش بیفتن...میبینی طرف یه قصه سر هم میکنه بعدش تازه ملتم همونو برا هم تعریف میکنن و گاها ده دهن میگرده ...حالا داستان چیه؟!!! عوس شعر....البته نقالی و پرده خونی همیشه هم جواب نمیده و یه ریسکم داره که اینه:یه یارو پر رو تر از تو تو جمع باشه و باصطلاح مچتو بگیره و تررررر...البته کنفیش در حدیه که ممکنه آب تو مثانه آدم یخ ببنده اما امان از عوخم بشری....البته یه دروغ مصلحت انگیز هم داریم که به قول آق داداش سعدی میگه:دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز....ولی مصلحت از دید هرکسی یه چیزه و خر شدن و الاغ فرض شدن از دید همه یکسان حالا خود دانید.به هر حال اگه آدمی دروغ میگه اکثرا طبق عادته و قطعا صد بار دیگه قبلشم گفته چون اگه اهلش نباشه بمیره هم دروغ نمیگه مثلا یکیش بابای خودم که کارشو از دس داد سر بازنشستگی اما دو تا دروغ ساده نگف که اقلا خودشو گارانتی کنه و این وظیفه خطیر معمولا با منه که کفیلشم.حتی بعضی وقتا آدما به خودشون دروغ میگن و این یه بخشیش تو معتادا زیاده یعنی باور نمیکنن که گوژیدن و هی میرن جلو تا جایی که فقط دیگه دهنشون از نجاست بیرونه و تازه میگن (اونم یواشکی!!)ا ا ا معتاد شدیما ..حالا چه کنیم...در صورتیکه نفس لوامه فلان فلان شده هی میگفته اما...او به خودش دروغ میگوید(یاد دوغ افتادم الان...آی با کاکاتوش میچسبه خنک...به!)برا همینم تو فیلمایی که راجع به ترک اعتیاد میبینیم طرف اول تو کلاس خودشو معرفی میکنه و میگه:Hello I Am ADDICT !   اینم برا اینه که دیگه دهن اون دروغگوی مزور درونو ببنده که هی بش نگه تو هنوز نری..دی و میتونی بری بازم ...این دروغگوی درون دفن ترین نوع دویل هستش و احذروها...

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 02:47 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

روشن

آزمایش میکنیم ۱ ۲ ۳ ...آزمایش میکنیم...پووووف!!! پووووووف٬٬٬!!!

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 12:03 ب.ظ | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر
( تعداد کل: 55 )
<<   1     2      3   
صفحات